تی - بوک

معرفی کتاب

 

آنت خود را عقب کشید، یک بار دیگر به چهره ی مفتون آرمان نگریست و آه عمیقی کشید. فکر کرد: خدا نبایستی دشمنانش را این همه زیبا بیافریند، این کار درست نیست. یک دفعه به نظرش رسید که این صورت جذاب، پریده رنگ و غمگین از آنِ شاعری حقیقی است که از پشت میله های زندان دیده می شود. چه بی عدالتی بزرگی! این بی رحمی آرمان بود که آنت را وامی داشت تا با او چنین کند، مجبورش می کرد که دست به چنین کار هولناکی بزند – آنت هیچ وقت او را نمی بخشد؛ هیچ وقت، تا زمانی که زنده است.

 

|دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱| ٥:۱٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

لیدی ال هرگز زیبایی  را بدون هیچ اثری از روشنایی و شادکامی نمی پذیرفت. هدفِ هنر نجات جهان نیست، بلکه آن است که دنیا را پذیرفتنی تر کند. به نظرش می رسید هنرمندی که بکوشد به چیزهای زیادی دست پیدا کند، حتی اگر هم موفق باشد، مایه ی دردسر است. شاید احساسش بیش از حد زنانه بود، تا بتواند چنان که بایسته است به شوکت و عظمت و فناناپذیری ارج بگذارد. او آثار هیجان برانگیز و مفرح را ترجیح می داد: چیزی را که به وی نزدیک تر باشد، ظرافت و سبک روحی یا سرگرم کنندگی در آن باشد.... اندیشید: آثار هنری را واقعاً باید رام و دست آموز کرد، آدم باید بتواند ناز و نوازششان کند، نه این که با ترس و احترام با آن ها رفتار کند. هنرمندی که خود را یکسره وقف خلق شاهکاری فناناپذیر کند، شبیه متفکر یا ایده آلیستی است که می کوشد جهان را نجات دهد – و او ابداً تحمل ایده آلیست ها را نداشت.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱| ٥:٠۱ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

کم کم از خودم می پرسیدم بهشت چه معنایی دارد. می اندیشیدم، اگر این جا بهشت است، بهشت واقعی است، پس باید جایی باشد که والدین بزرگم هم در آن به سر می برند. جایی که پدرِ پدرم که برایم محبوب ترین آن ها بود، مرا به هوا بلند می کرد و با من می رقصید. من فقط لذت را احساس می کردم و خاطره ای دیگر نداشتم؛ نه مزرعه ی ذرتی و نه گوری.

فرانی به من گفت: « تو می توانی احساس لذت کنی. خیلی از مردم به این احساس دست پیدا می کنند.»

پرسیدم: « چه طور این کار را انجام دهم؟»

او گفت: « به آن آسانی که تو فکر می کنی نیست، باید میل به یافتن پاسخ های خاصی را در خود سرکوب کنی.»

« متوجه نمی شوم.»

او گفت: « اگر از پرسیدن این سوال که چرا تو به عوض کس دیگری کشته شدی دست برداری، از بررسی خلائی که از رفتن تو ایجاد شده است صرف نظر کنی، و مدام از خودت نپرسی که همه کسانی که روی زمین باقی مانده اند چه احساسی دارند، می توانی آزاد و رها شوی. به سادگی بگویم، باید از زمین صرف نظر کنی.»

این برایم امری ناممکن به نظر می رسید.

 

|چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱| ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

درست در همان فصل زمستان بود که مادرم به زن جوانی که روزهای شنبه همراه او در شرابخانه کار می کرد گفته بود که از میان یک مرد و یک زن همیشه یکی قوی تر از دیگری است. او اعتراف کرده بود: " این بدان معنا نیست که فرد ضعیف تر آدم قوی تر را دوست ندارد." دختر با حیرت به او نگریسته بود. اما آن چه برای مادرم اهمیت داشت این بود که همچنان که سخن می گفت ناگهان خودش را به عنوان فرد ضعیف تر شناسانده بود. این مکاشفه باعث شده بود او از فرط گیجی تلوتلو بخورد. آیا در همه این سال ها برخلاف این گفته فکر نکرده بود؟

 

|چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱| ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

مادرم کسی بود که معنای هر آویزی را که به دستبندم وصل بود می دانست – می دانست از کجا آن را گرفته ایم و برای چه من دوستش دارم. او فهرستی دقیق و کامل از هر آن چه در آن روز هولناک با خودم حمل می کردم و لباس هایی که پوشیده بودم تنظیم کرد. اگر هر کدام از آن ها کیلومترها دورتر و بدون اثری از من در جاده ای پیدا می شد، این سرنخ ها ممکن بود مامور پلیسی را راهنمایی کند تا آن را به مرگ من ربط دهد یا اثری از من بیابد.

در افکارم بین لذت شیرین و غم انگیز دیدن مادرم که نام همه اشیایی را که با خود حمل می کردم و دوست داشتم در فهرستی می گنجاند، و امید واهی او به اهمیت داشتن این اشیا، سرگردان بودم. او امیدوار بود که شاید غریبه ای مداد پاک کنی با تصویر یک قهرمان کارتون یا سنجاق سینه ای با عکس یک خواننده ی موسیقی راک پیدا کند و آن را به پلیس گزارش نماید.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱| ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

وقتی همه رفتند و با زنم تنها ماندم، سرش را از لای پرده ی دور تختخواب بیرون آورد و صدایم زد. گفت: « گیمپل چرا ساکتی؟ مگر کشتی ات غرق شده؟»

جواب دادم: « می خواهی چه بگویم؟ ببین چه بلایی سرم آورده ای! اگر مادرم از این موضوع خبردار می شد، یک دفعه ی دیگر می مُرد.»

گفت: «مگر دیوانه ای؟» .... دیدم باید رک و بی پرده حرف بزنم. گفتم: « فکر می کنی با یک یتیم باید این جوری تا کرد؟ تو یک بچه ی حرام زاده به دنیا آورده ای.»

جواب داد: « این قدر ابله نباش. این بچه مال توست.»

گفتم: « چه طور می تواند مال من باشد؟ فقط چهار ماه بعد از عروسی به دنیا آمده.»

آن وقت الکا به من گفت که بچه نارس بوده. گفتم: « دیگر زیادی نارس نیست؟»

او گفت مادربزرگی داشته که آبستنی اش همین قدر کوتاه بوده و او به همین مادربزرگ رفته، مثل سیبی که به دو نیم کرده باشند. چنان قسم هایی خورد که اگر دهقانی در بازار مکاره آن طور قسم می خورد حرفش را باور می کردید. واقعیتش را بخواهید، من حرفش را باور نکردم؛ ولی فردای آن روز که موضوع را با مدیر مدرسه در میان گذاشتم، به من گفت که دقیقاً همین اتفاق برای آدم و حوا هم افتاده. دو تا خوابیده بودند و چهار تا بلند شده بودند.

گفت: « در تمام دنیا زنی پیدا نمی شود که نوه ی حوا نباشد.»

وضعیت از این قرار بود؛ سرم را با حرف شیره می مالیدند. ولی از طرفی، کی واقعاً می داند که این جور چیزها چطوری اند؟ (از داستان گیمپلِ ابله)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱| ۸:٥٤ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

همه در مورد آینده اشتباه می کنند. انسان تنها می تواند از لحظه ی اکنون مطمئن باشد. اما آیا به راستی این طور است؟ آیا به راستی می تواند اکنون را بشناسد؟ آیا می توان درباره اش قضاوت کرد؟ معلوم است که نه. اگر نمی دانیم اکنون، ما را به کدام آینده رهنمون می شود، چه طور می توانیم بگوییم این اکنون خوب است یا بد، که سزاوار دلبستگی ماست، یا بی اعتمادی مان، یا نفرتمان؟

 

|شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱| ۸:۳۱ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

آخرین فکر او پیش از خواب، سیلوی است. خیلی وقت است که او را ندیده! دلش برای او تنگ شده! ایرنا دلش می خواهد او را به کافه ای دعوت کند و آخرین سفرهایش را در بوهم برایش تعریف کند. وادارش کند دشواری بازگشت را درک کند. تصور می کند به او می گوید: « از طرف دیگر، تو اولین کسی بودی که این واژه ها را بر زبان آوردی: بازگشت عظیم. و می دانی سیلوی؟ امروز معنای حرفت را فهمیدم: می توانم دوباره در میان آن ها زندگی کنم، اما به شرط آن که همه ی آن چیزهایی را که با تو، با شما، با فرانسوی ها تجربه کرده ام، در قربانگاهِ میهن بگذارم و آتش بزنم. بیست سال از زندگی ام در غربت، در یک مراسم مقدس دود شود. و آن زن ها جام های آبجوشان را بالا بگیرند و با من آواز بخوانند و دور این توده ی آتش برقصند. برای این که مرا ببخشند، این بهایی است که باید بپردازم. باید این بها را بپردازم تا پذیرفته شوم. تا دوباره یکی از آن ها باشم.»

 جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱| ۸:٢٠ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

تا مرکز میدان رفتم. در آن جا در وسط دایره ای سنگی، ستاره ی هشت پری ساخته بودند که هر یک از پرهای آن به طرف یکی از بخش های دلفت نشانه رفته بود. فکر کردم که آن جا درست مرکز شهر است، و نیز مرکز زندگی خودم. من و فرانس و آگنس از وقتی سنمان قد داد که تنها به سبزه میدان برویم روی این ستاره بازی کرده بودیم. در بازی محبوبمان، یکی از ما شاخه ای را انتخاب می کرد و دیگری چیزی را نام می برد – لک لکی، کلیسایی، گاری ای، یا گلی – بعد در همان جهت می دویدیم و به دنبال آن چیز می گشتیم. بیشتر دلفت را به این گونه گشته بودیم.

 

|سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱| ٤:٥٠ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

با حوصله شروع کردم، « دختر نانوا در گوشه ی روشنی کنار پنجره ایستاده. رویش به طرف ماست، ولی از طرف راستش دارد از پنجره به بیرون نگاه می کند. بالاتنه ی چسبانی از مخمل و ابریشم سیاه و زرد و دامنی سورمه ای به تن دارد، و سرپوشی سفید پوشیده که نوک تیز دستک هایش تا زیر چانه اش آویزان است.... وقتی مدتی طولانی به سرپوش نگاه می کنید، متوجه می شوید که در واقع آن را سفید نکشیده بلکه آبی و بنفش و زرد است. » ... پس از چند لحظه پرسید، « دخترک چه می کند؟ »

« یک دستش روی پارچ مسباری است که روی میز قرار گرفته و دست دیگرش به قاب پنجره ای نیمه باز است. گویی می خواهد پارچ را بردارد و آب آن را از پنجره بیرون بریزد، ولی انگار وسط کار منصرف شده، یا حواسش جای دیگری معطوف شده و یا کسی در خیابان توجهش را به خود جلب کرده.»

« کدام یکی؟»

« مطمئن نیستم. گاهی انگار حواسش پرت شده و گاهی به کسی در خیابان نگاه می کند.»

پدرم اخمی کرد و به صندلی اش تکیه داد. « اول می گویی سرپوشش سفید است ولی سفید نقاشی نشده. بعد می گویی دخترک دارد این کار را می کند. یا آن کار را. حسابی مرا گیج کرده ای.» پیشانی اش را به گونه ای مالید که گویی سرش درد گرفته.

« متاسفم پدر. منظورم این است که آن را به دقت تشریح کنم.»

« آخر، داستان نقاشی چیست؟»

« نقاشی هایش داستانی ندارند.»

پاسخی نداد. این زمستان بهانه گیر شده بود.

 

|سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱| ٤:۳۳ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

نقاشی هیچ شباهتی به آثار دیگرش نداشت. فقط از من بود، از سرم و شانه هایم، بدون میز و پرده، پنجره یا فرچه پودر که نگاه را منحرف یا آرام کند. مرا با چشمان گشاد کشیده بود و نوری که به صورتم می تابید، ولی طرف چپ چهره ام در سایه قرار داشت. رنگ هایم آبی و زرد و قهوه ای بود. پارچه ی دور سرم مرا شبیه خودم نکرده بود. بلکه شبیه گری یتی از شهری دیگر بود، یا به طور کلی کشوری دیگر. پس زمینه نقاشی سیاه بود که سبب شده بود خیلی تنها به نظر برسم، هر چند به وضوح داشتم به کسی نگاه می کردم. به نظر می آمد منتظر چیزی هستم که فکر نمی کردم هرگز اتفاق بیفتد.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱| ٤:٢٩ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

هرگاه صندلی چرخ دار من در مسیری اشتباه به جلو رانده می شود، می توانم با چشمانم علامت دهم، ولی دوست دارم که مثل سنگ به رو به رو نگاه کنم. در این حال همیشه این شانس وجود دارد که به طور تصادفی به گوشه ای ناشناخته از بیمارستان برسم، چهره های جدیدی ببینم و یا در حال عبور از گوشه ای، بوی غذا پختن را استشمام کنم. در همین راه بود که به طور اتفاقی فانوس دریایی را دیدم. در یکی از اولین سفرهایم در صندلی چرخ دار، بلافاصله بعد از بیرون سُریدن از هاله ی بیهوشی، به محض این که در طبقه ی اشتباهی از آسانسور پیاده شدیم آن را دیدم. بلند و تنومند و اطمینان بخش، با راه راه های سفید و قرمز که مرا به یاد پیراهن های راگبی می انداخت. من فوراً خودم را تحت حمایت این سمبل برادری احساس کردم، نگهبانی نه فقط برای دریانوردان بلکه همچنین برای بیماران، کشتی شکستگانی در ساحل تنهایی!

 

|شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱| ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

من دارم محو می شوم، آهسته ولی حتماً. مثل دریانوردی که ناپدید شدن آهسته ی خانه اش را روی ساحل نگاه می کند، من گذشته ام را می بینم که دور می شود. زندگی گذشته ام هنوز درون من شعله می زند ولی به مرور بیشتر و بیشتر به خاکسترهایی از خاطره تبدیل می شود.

 

|شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱| ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

به محض این که به پایین [راهرو] رسیدیم، سلسته سَرَم را با بازوان لختش در آغوش گرفت، پیشانی ام را با بوسه های صدادار پوشاند و بارها و بارها مثل خواندن یک وِرد گفت: « تو بابای من هستی، تو بابای من هستی! »

امروز روز پدر است. تا قبل از حمله ی مغزی من، نیازی به جای دادن این تعطیلی ساختگی در تقویم احساسمان نداشتیم. ولی این بار تمام این روز نمادین را با هم گذراندیم تا تاکید کنیم که حتی یک طرح کمرنگ، یک سایه و پاره ی کوچکی از یک پدر، هنوز یک پدر است. ترس و شادی وجودم را از هم می دَرَد. شادیِ دیدن آن ها، که زنده اند، حرکت می کنند، می خندند یا گریه می کنند. و ترس از این که دیدن این همه اندوه، که از وجود من برمی خیزد، برای یک پسر یازده ساله و خواهر هشت ساله اش تفریح مناسبی نباشد. به هر حال ما به این تصمیم جمعی رسیدیم که از حقیقت فرار نکنیم.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱| ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

 

تنها خاطره ی فراموش نشدنی در زندگی مادر همان قطار شبانه بود، قطار حامل خوشبختیِ وصف ناپذیر، و این بچه، همین ارنستو.

ارنستو تنها بچه ی این مادر بود که مجذوب خدا بود. ارنستو اما هیچ وقت نام خدا را بر زبان نیاورده بود. همین اهمال از جانب ارنستو باعث چنان حدس و گمانی در مادر شده بود. خدا به زعم ارنستو همان اندوهی بود که هر بار وقتی به برادرز و سیسترز، به پدر و مادر، به بهار یا به هر چیز جزئی که نگاه می کرد حضور داشت. مادر به اندوه ارنستو پی برده بود، البته در صدد این کار نبوده. از سر اتفاق، شبی ارنستو جلو مادر نشسته بوده و با آن نگاهِ همیشه آزرده و گاه تهی اش مادر را نگاه می کرده. آن شب مادر دریافته که سکوت ارنستو در عین حال هم خداست، هم نیست؛ هم شور زندگی است، هم سودای مرگ.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱| ۱:٢٤ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

بیرون از این اتاق روز به پایان رسیده است، این را از سر و صدای آدم ها می شود فهمید، از سر و صدای عبور و مروری که زیادتر شده، و درهم آمیخته تر. این جا شهر خوشی و لذت استف لذتی که در شب به اوج می رسد. و این هم افول خورشید و آغاز شب.

کرکره ی چوبی و این پرده ی کتانی، تختخواب را از شهر جدا کرده اند؛ آن چه بین ما و این آدم ها جدایی انداخته اصلاً مقاوم نیست. آن ها از وجود ما بی خبرند. ما اما از آن ها چیزهایی احساس می کنیم، صداشان را، رفت و آمدشان را، چیزهایی که در کل به سوت منقطع قطار می ماند، با طنینی شکسته، خفه، غمگین.

بوی کارامل اتاق را پر کرده است. بوی پسته ی شامی، شوربای چینی، گوشت سرخ کرده، سبزیجات، عطر یاسمن، گرد و غبارف بخورِ کُندُر، دود زغال چوب – در این جا زغال گداخته را توی سبد می گذارند و در کوچه ها می فروشند. بوی شهر در این جا شبیه بوی دهکده های مستعمره نشین اطراف بوته زار است، شبیه بوی جنگل.

 

|دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱| ۸:۱٧ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

حالا می بینم که چهره ام در عنفوان جوانی، در هجده سالگی، در پانزده سالگی حتی، خبر از چهره ای می داد که بعدها، به علت الکل، در سال های میانه ی عمرم نصیبم شد. کاری که الکل کرد خدا هم نکرده بود، قصد کشتنم را داشت، بله، کشتن. این چهره ی سرشته به الکل، پیش از الکل هم بر من ظاهر شده بود، الکل آن را تثبیت کرد. گرچه زمینه اش در من فراهم بود و من هم، مثل دیگران، پی برده بودم، عجیب این که حتی پیش بینی هم کرده بودم. البته اشتیاق هم در من بود. در پانزده سالگی چهره ام سرشار از لذت بود، من اما با لذت آشنا نبودم. این چیزها به عینه در چهره ام نمایان بود، حتی مادرم هم این را می دید، برادرانم هم می دیدند. همه چیز برای من با همین چهره شروع شد، با این چهره ی نمایان، خسته، و این چشم ها چه زود و حتی زودتر از تجربه، به گودی نشسته بود.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱| ۸:٠٠ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

هرگز ندانستم که کوزیمو چگونه می توانست شور و دلبستگی اش به زندگی اجتماعی را با گرایش همیشگی اش به گریز از جامعه آشتی بدهد؛ و این یکی از شگرف ترین ویژگی های او بود. هر چه بیشتر به زندگی دور از آدمیان در بالای درختان خو می گرفت، به همان اندازه نیز می کوشید که رابطه های تازه ای با همنوعان خود برپا کند.

 

|چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱| ۱:۳٥ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

در آن پندارها تا آن جا پیش می رفت که دیگر مکانی در کار نبود. نه از زمین خبری بود و نه از شاخه های بلندی که روی آنها جاداشت.

جایی را در ذهن خود مجسم می کرد که هیچ جا نبود. جایی که برای رسیدن به آن نه به پایین که باید رو به بالا می رفتی. یعنی شاید درختی آن چنان بلند که اگر از آن بالا می رفتی به جهان دیگری ، به ماه می رسیدی.

 

|چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱| ۱:٢۸ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

همیشه پس از شام می رفتیم و زود می خوابیدیم؛ آن شب نیز برنامه مان تغییر نکرد. پدر و مادرمان برآن شده بودند که دیگر اعتنایی به کوزیمو نشان ندهند. برآن بودند که صبر کنند تا خستگی و بدجایی و سرما و تاریکی برادرم را پایین بیاورد. هر کس به اتاق خودش رفت. بر پهنه ی نمای خانه، در چارچوب پنجره ها، شمعدان های روشن به چشمانی باز و طلایی می ماند. خانه ی آشنا و آن همه نزدیک چه غصه و حسرت گرمایی را به دل برادرم می نشاند که باید شب را در هوای آزاد می گذراند! جلو پنجره ی اتاقمان رفتم و تصویر گنگ او را دیدم که در فرورفتگی میان تنه و یکی از شاخه های بلوط کز کرده بود. گویا پتو را به دور خود پیچیده و با طناب خود را به درخت بسته بود تا نیفتد.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱| ۱:٠٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

در تمام طول زندگی ام در پاریس، خاطره ای را نگاه داشتم که در من زندگی می کرد و نفس می کشید، گاه تغییر شکل می یافت، بزرگ می شد، قدرت می گرفت و گاه تضعیف و ذوب می شد تا دوباره جان بگیرد. این خاطره در من حضور داشت و اغلب به من حس خوشبختی می داد. مرا مطمئن می کرد که وجود همدلیِ جدی و پرمهر میان انسان ها ممکن است، نوعی حس شعف، وقتی بیگانه ای ناگهان آن قدر به ما نزدیک می شود که قلبمان را تا ابد تحت تاثیر قرار می دهد، مُهرِ خود را بر آن می زند و ردی فراموش ناشدنی به جا می گذارد.

این خاطره بسیار کوتاه بود، تنها صدایی بود که یک روز با لحنی جدی و پرمهر به من گفته بود: «سلام ساشا»! نگاهی که روزی بر من افتاده و در روح من گرفتار مانده بود. در زندگی خالی من، شب هایی تماماً سرشار از این خاطره گذشت، با اشک یا شادی از سطح آن عبور می کردم، به عمق آن فرو می رفتم.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱| ۸:۱٧ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

شیرین گفت: «برای خلاص شدن از سردرد، آسپیرین می خوریم یا استامینوفن یا پاراستامول یا هر مسکنی  که توی داروخانه پیدا شد. سر نمی بریم زیر گیوتین. »

 

|شنبه ٩ دی ۱۳٩۱| ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

آیه تو وبلاگ نوشته بود: مادرم می خواد عروسی کنه. انگار دختر بیست ساله ست. حوصله ندارم. عصبانی ام. غصه دارم. حرصی ام. به چه حقی داره این کار رو می کنه؟ بس نبود از بابام طلاق گرفت؟ توی مدرسه خجالت می کشیدم به دوست هام بگم مامان بابام طلاق گرفته اند... مادرم بچگی ام رو ازم گرفت. بس نبود؟ حالا یه مرد غریبه بیاد جای بابام؟ نمی خوام! به من چه که مامانم با بابام نساخت؟ می خواست بسازه. وقتی بچه دار می شیم دیگه حق نداریم بگیم شوهرم این جوری کرد و اون جوری نکرد. مادربزرگم راست می گه. این فمینیسم بازی گند زده به همه زندگی ها. زن ها یا نباید بچه دار بشند یا اگر شدند باید – باید چی؟ نمی دونم!

 

|شنبه ٩ دی ۱۳٩۱| ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

بچه که بود شب های زمستان دمِ بخاری با نصرت و نعیم نان ریز می کرد و صبح قبل از مدرسه رفتن خرده نان ها را می ریخت توی حیاط برای گنجشک ها و کبوترها. نصرت می گفت: « این ها هم بنده خدا. گیرم زبان بسته.» صبحی ابری و سرد آرزو گفت: «شاید ما زبانشان را نمی فهمیم.» نصرت سر تکان داد. «شاید. این روزها آدمیزاد هم از فهمیدن زبان آدمیزاد عاجز شده.»

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ٩ دی ۱۳٩۱| ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

شاید این مجازات کوچکی بود که برای من تدارک دیده بودند. عمه ای فقیر- از آن ریزه میزه ها – بر گُرده ام سوار شده بود.

اول بار که تشخیص دادم آن جاست، نیمه ی اوت بود. نه این که اتفاق به خصوصی افتاده که از حضورش خبردار شده باشم. فقط روزی احساسش کردم: عمه ی فقیر بر گُرده ام سوار بود.

احساس ناخوشایندی نبود. وزن چندانی نداشت. بر شانه ام نفس بدبویی نمی دمید. فقط مثل سایه ای بی رنگ به گُرده ام چسبیده بود. باید خیلی دقت می کردند تا متوجه شوند آن جاست. راستش گربه هایی که توی آپارتمانم بودند، چند روز اول نگاه های پُر سوءظنی به او انداختند، اما طولی نکشید که فهمیدند به قلمرو آن ها کاری ندارد و به او عادت کردند.

بعضی از دوست هام از دستش عصبی می شدند. مثلاً پشت میزی نشسته بودیم و چیزی می نوشیدیم که او از روی شانه ام به طرفشان سرک می کشید. یکی از دوستان گفت: « چندشم می شود.»

« نگذار اذیتت کند. سرش به کار خودش است. بی آزار است.»

« می دانم، می دانم. ولی نمی دانم چرا آدم را ناراحت می کند.»

« پس سعی کن نگاهش نکنی.»

« آره، همین طور است.» و بعد آه کشان: « کجا رفتی که همچو چیزی به گرده ات چسبید؟ » (از داستان عمه فقیر)

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

از او وداع کردم و رفتم. این آخرین وداع ما بود. من می دانستم و او هم می دانست. آخرین نگاهی که به او انداختم، دست ها را چلیپا کرده و در درگاهی ایستاده بود. انگار می خواست چیزی بگوید، اما نگفت. لازم نبود آن را به صدای بلند بگوید – می دانستم می خواهد چه بگوید. احساس خلاء می کردم. احساس پوکی. صداها عجیب به نظر می رسید و همه چیز تغییر شکل داده بود. مات و مبهوت و سرگردان بودم و فکر می کردم زندگی ام چه بی هدف است. دلم می خواست برگردم، به خانه اش بروم و او را از آنِ خود کنم. اما نتوانستم. راهی نبود که بتوانم. ( از داستان فرهنگ عامه برای نسل من...)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ٩:٥٠ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

به طرف خانه ی روستایی ای که داندن در آن زندگی می کرد رفتم تا کمی از او تریاک دارویی بگیرم، اما شانس با من یار نبود.

همان طور که داشت از خانه بیرون می آمد و به حیاط جلویی به سمت تلمبه می رفت، با من سلام و احوال پرسی کرد. چکمه های گاوچرانی نو به پا داشت و جلیقه ای چرمی بر تن، و پیراهن فلانلش هم روی شلوار جینش افتاده بود. داشت یک تکه آدامس می جوید.

« امروز حالِ مک اینس زیاد خوش نیست. تازه با تیر زدمش. »

« یعنی کشتیش؟ »

« نمی خواستم این طوری بشه. »

« جداً مُرده؟»

« نه نِشسته.»

« پس زنده است.»

« آره، معلومه که زنده است. الان توی اتاق پشتی نشسته.» (از داستان داندن نوشته دنیس جانسون)

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ٩:۳٧ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

نقشه این بود که اریل با روبرتو برای شام در شهر قرار بگذارد، ولی به جای اریل، بِبا و همکارش او را ببینند. بعد از شام سه تایی به آپارتمان کوچک نزدیک کورسو ونتزیا بروند که فلاویو به عنوان نشانه ی منحصر به فرد استقلال از همسرش نگه داشته است. اریل اصرار کرد که شام بخورند، با این که فلاویو مخالف بود و بِبا با ته مایه ی مسرت به او گفته بود که هزینه اش زیادی بالا می رود. او گفت که اغلب مشتریان، شام تقاضا نمی کنند. چرا اریل باید اصرار کند که همسرش در جمع دوستانه ای با آن دو بنشیند، و سفارش پیش غذا، بشقاب اول و دوم، و دسر بدهد، این موضوع حتی بر اریل هم پوشیده بود. با این حال او حس می کرد که انجام آن، کار مناسبی است. او این طور می خواست، و می توانست خودش را راضی کند، نمی توانست؟

وقتی قرار و مدارها را گذاشتند، اریل از شنیدن صدای خودش معذب شد که گفت،  «امیدوارم شما دو تا همه چیزو خیلی خوب پیش ببرین. شوهر من آدم فوق العاده ای یه.»

و ببا، که پر واضح بود عادت دارد با همسرها صحبت کند، با صبوری محسوسی او را مطمئن کرد که متوجه است. (از داستان هدیه ی تولد نوشته آندرآ لی)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ٩:٢٥ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

 

موهای تنم سیخ می شود – موهای نداشته ی تنم. تو این را دوست می داری که موهای بدن من مثل کرک می ماند و دیده نمی شود، اما اگر می دیدی شان، می فهمیدی که همه برگشته اند و سیخ ایستاده اند و دارند تو را تماشا می کنند.

قبل از آمدن تو یک ساعت تمام دوش آب داغ گرفتم و تنم را مثل خانم جان خدا بیامرز، آن قدر با کیسه ساییدم که رنگ خون زیر پوستم دیده می شد. دفعه پیش هم که گفتی بوی آن زن برایت آشناست، باز هول و تکان دنیا را ریختی به جانم. آخر می دانم که توی قوی ترین شامه ی دنیا را داری، می دانم با این که ردیف اول کلاس می نشستی، اگر تهِ کلاس یکی اسمت را پچ پچ می کرد برمی گشتی و زل می زدی توی صورتش. گوشَت خیلی تیز است و حافظه ات به اسم ها عالی. حتی اسم تک تک دوست پسرهای دوران دبیرستان من را هم یادت مانده. می گویی: « باهاش می ره، با اون کثافت، اون جا دوش می گیره و خروپفش رو می آره تو خونه ی من.» (از داستان تو خفه می شی یا من؟)

 

|جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱| ٦:٢۳ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

اما حالا خوب می دانم مشکل من فتانه نیست، بلکه این کثافت لجن است که 168 روز است دارد با ناخن به دیوار مغز من می کشد. بهجت چهارشنبه ها همه ی مدادها را می تراشد و روی میز را مرتب می کند و برایم کاغذ سفید می گذارد، اما تا سر و کله ی این عوضی پیدا می شود، از نوشتن می افتم و بدبختانه توی هیچ جای این خانه، غیر از این بالکن که دورش با شیشه پوشیده شده، نوشتنم نمی آید. توی این 168 روز فقط چهار مقاله داده ام و در هیچ کدام از جلسه های مجله شرکت نکرده ام و می دانم که تق و لقیِ ستونم ممکن است دیگران را تحریک کند که جای من را پر کنند، اما مغزم قفل کرده و تقصیر فتانه نیست؛ تقصیر این مرتیکه است که نمی توانم نگاهم را از او بردارم. (از داستان زانتیای سیاه)

 

|جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱| ٦:۱۱ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

سیما شاگردِ فرشاد است و از سال 79 عاشق او شده، اما فرشاد بنا به اعتراف خودش، از سال 83 عاشق سیما شده بود. البته وقتی کار به اعتراف کشید این را گفت؛ چون تا قبل از شب عید امسال، من زنی خیالباف، دیوانه و حسود بودم که حتی گربه های ماده ی شهر را هم به شوهرم می بستم. اما اتفاقی که شب عید افتاد، ورق را برگرداند و بعد از هجده سال زندگی مشترک، فهمیدم که آن قدرها هم که تلقینم شده بود، کم هوش و احمق نیستم. با وجود شوکی که از روشن شدن رسمی این ماجرا در همه ی محافلی که به آن ها رفت و آمد داشتیم به من وارد شده بود، به طور عجیبی احساس خوبی داشتم؛ چون می دانستم بالاخره این دفعه توانسته ام به فرشاد ثابت کنم که خارج از خواب و خیال و رویاهای آشفته ی تقریباً هر شبِ من، که در همه شان مشغول کتک کاری با یک رقیب بودم و این شده بود مایه ی مسخره کردن فرشاد، در عالمِ واقعی هم اتفاق هایی افتاده که من، پیشاپیش حدس زده بودم شان... (از داستان بَزَک)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱| ٥:٥٤ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

شده بود یک انار. یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه ی یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد، می توانست صدای به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود. بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد. بویی ترش و شیرین که بر هوا می ماسید، آن را سنگین می کرد و مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست. دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد. اما فقط توانست یکی از انگشت های دست چپش را تکان بدهد و با همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر از آب شد.

 

|جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱| ٥:٤۱ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

چقدر دوستش داشتم، چقدر مثل هم بودیم، اما گذشت، این همه سال اصلاً به نظر نمی آید که او حتی لحظه ای به فکر من بوده. عاشق کارش است. ای کاش من هم عاشق چیزی بودم، عاشق چیزی که فقط و فقط مال خودم باشد، عاشق یک کار، یک عشق مطمئن، عشق به چیزی که به عواطفت جواب بدهد، نگران آن نباشی که پَسَت بزند، یا کمتر دوستت داشته باشد، یا ته بکشد.

 

|جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱| ٥:٢٧ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

آدم وقتی جوان است به پیری جورِ دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بارِ خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.... پیری فقط یک صورتکِ بدترکیب است که با یک من سریش می چسبانندش روی صورت آدم، ولی آن پشت جوانی است که دارد نفسش می گیرد. بعد یک دفعه می بینی پیر شدی و هنوز هیچ کدام از کارهایی را که می خواستی نکردی.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱| ٥:٢٠ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

حالم به شدت گرفته بود. آپارتمانم تبدیل شده بود به تالار گردهم آییِ شبانه روزی و هر قدر هم دلم می خواست دکتر را مسئولِ این وضعیت بینگارم، اما می دانستم او را نباید سرزنش کرد. مریدانش سرخود آمده بودند، بی دعوتی یا قراری، و همین که جماعت شروع می کردند به جمع شدن دیگر خواستن از او که دست رد به سینه شان بزند خیلی شدنی تر از خواستن از خورشید برای بس کردنِ تابیدنش نبود. حرف زدن چیزی بود که او به خاطرش زندگی می کرد. آخرین سلاحش بود در برابر از یاد رفتن، و چون حالا آن بچه ها هم آن جا پیشش بودند، چون می نشستند پیشِ پایش و کلمه به کلمه ی حرف هایش را می بلعیدند، می توانست موقتاٌ خود را با این فکر فریب دهد که همه چیز برایش از دست نرفته. من مشکلی با این قضیه نداشتم. تا حدی که به من مربوط بود او می توانست همین طور تا قرنی بعد به حرف زدنش ادامه بدهد. من فقط نمی خواستم این کار را توی آپارتمانِ من بکند.

 

|پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱| ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

پاریس کماکان پاریس بود، ولی من دیگر همان آدمِ زمانِ دیدار نخستینم از پاریس نبودم. دو سالِ گذشته را در سرسام و جنون کتاب ها زندگی کرده بودم و دنیاهایی کی سر تازه به ذهنم هجوم آورده بودند؛ تزریقاتی زیر و زبر کننده ی زندگی ترکیبِ خونم را عوض کرده بودند. تقریباً به تمام آن چه در عرصه ی ادبیات و فلسفه تا همین الان هم برایم مهم است، نخستین بار طی آن دو سال برخوردم. حالا که برمی گردم و آن زمان را نگاه می اندازم هضمش کمابیش برایم ناممکن است که چه قدر کتاب خواندم. به تعداد حیرت آوری لاجرعه سرکشیدمشان، تهِ تمام کشورها و قاره های کتاب را درآوردم، حتی نمی توانستم به سیر شدن ازشان فکر کنم... جوری کتاب می خواندم انگاه مغزم مشتعل است، حیاتم در خطر. از یک اثر می رفتم سرِ اثری دیگر، از یک اندیشه سرِ اندیشه ای دیگر، و از این ماه تا ماه بعد ایده هایم در مورد همه چیز عوض می شد.

 

|پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱| ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

پدرم کِنِس بود، مادرم ولخرج. مادرم خرج می کرد، پدرم نه. خاطره ی فقر دست از جان پدرم برنداشته بود و حتی با این که اوضاع و احوالش عوض شده بود، هیچ گاه نتوانست یک سره بپذیرد و باور کند این تغییر را. به عکس، مادرم از این اوضاع و احوالِ دگرگون شده لذتِ دنیا را می بُرد. کیف می کرد از تشریفاتِ خرید کردن و مثل خیلی از امریکایی های پیش تر و هم عصرِ خودش، خرید شده بود برایش وسیله ی ابراز وجود – وبعضی وقت ها اصلاً تا حد نوعی خلق هنری بالایش می بُرد. ورود به مغازه برایش یک جور کارِ کیمیاگری بود که صندوق فروشگاه را هم از چیزهای جادویی و زیر و زبرکننده می انباشت. امیالِ ناگفتنی، نیازهای غیرقابل توضیح، حسرت های ناروشن، همگی در گذر از صندوق تبدیل می شدند به چیزهای واقعی، به چیزهایی ملموس که می شد توی دست گرفتشان.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱| ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

بیرون، نه فقط بالای این سیاه چال بلکه حتی در دوردست ها، زندگی جریان داشت. نباید زیاد به این زندگی فکر می کردیم. اما من دوست داشتم آن را توی ذهنم نگه دارم تا در این دهلیزِ مرگ نمیرم. این کار یادآوری زندگی نبود، بلکه صدا کردن آن بود. زندگی واقعی، نه از آن نوع که مانند کهنه ای کثیف روی زمین می کشند، نه. بلکه زندگی در زیباترین نوع آن، یعنی سادگی اش، چیزهای معمولی ولی باشکوهش: طفلی که گریه می کند و لحظه ای بعد می خندد. چشمانی که تندتند پلک می زنند. زنی که برای میهمانی شب پیراهنی انتخاب کرده، بر تن خود امتحانش می کند. مردی که روی چمنی به خواب رفته. اسبی که در دشت می دود. مردی که سعی دارد با بال های رنگارنگ پرواز کند یا درختی که خم می شود تا سایه اش را بر سرِ زنی که روی تخته سنگی نشسته، بیفکند.

 

|سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱| ۱:٤۱ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

من متوجه شدم فضیلت در آن است که به هیچ امیدی دلبستگی نداشته باشم. برای رهایی و آزادی نباید به هیچ چیز امید می بستم. امتیاز و ویژگی این عقیده آن بود که ارتباطی نداشت با کسانی که ما را گرفتار آن وضع کرده بودند. این اعتقاد به استراتژی آن ها ربطی نداشت و فقط به اراده ی ما ارتباط داشت: باید این وابستگیِ لعنتی به امید را از خود می راندیم.

امید هیچ جنبه ی مثبتی نداشت. چه طور می شد به این آدم های محروم از همه چیز، تفهیم کرد که این دوره ی زندان مانند مکثی است که در زندگی آن ها به وجود آمده و پس از تجربه و هنگام آزادی تبدیل به موجود والاتر و رشد یافته تری خواهد شد. امید، فریبی بود که نوعی خاصیت آرام بخش هم داشت. برای رهایی از این امید لازم بود همه روزه خود را با شرایط بدتر آماده نگه می داشتیم. کسانی که نمی توانستند این موضوع را درک کنند در ناامیدی کشنده ای غرق شده و می مُردند.

 

|سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱| ۱:٢٩ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

ما مدفون شده بودیم. ما را زیر خاک کرده و سوراخ کوچکی برای تنفس باقی گذاشته بودند. اندازه ی سوراخ فقط در آن حد بود که حداقل هوای لازم برای نفس کشیدن تو بیاید، که آن قدر زنده باشیم و آن قدر در شب زندگی کنیم تا تاوان لازم را پس بدهیم. در این زندان، سرعت مرگ را طوری تنظیم کرده بودند که به آرامی بیاید سراغ مان، تفریح کنان بیاید و همه ی وقتِ آدم را به خود مشغول کند. وقتِ ما که دیگر آدم نبودیم و وقت آن هایی که هنوز ما را زیر نظر داشتند. در این شرایط از عقل چه کاری برمی آمد؟ امان از " کُندی "! کندی، همان دشمن اصلی که پیراهن مرگ تن مان کرده و به زخم های ما آن قدر فرصت می دهد تا باز بمانند و خوب نشوند. کندی قلب ما را با آهنگ دلپذیر آدم های نیمه مُرده به تپش درمی آورد. گویا باید آرام آرام خاموش می شدیم. انگار شمعی دور از خود بودیم؛ و با شیرینیِ خوشبختی مان نابود می شدیم. شمعی نه از جنس موم، بلکه از ماده ای که شعله ی ابدی را تداعی می کرد. تصور شعله ای که نشان از زندگی و بقای ما بود.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده کتاب در اینجا

 

|سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱| ۱:۱٧ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

خاطره چه چیز عجیبی است: گاه مثل شعبده باز از کلاه عکس هایی فوری را بیرون می کشد که خیال می کردی تا ابد فراموششان کرده ای.

 

|چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱| ٩:۳۳ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

 

بعد از ظهر هوا گرم تر شد. آنسِلما کرکره ها را تا نیمه پایین کشیده بود. پشت میز نشست تا جدولی را که نیمه کاره گذاشته بود، حل کند. لوییزیتو از روی سه پایه حرکات او را دنبال می کرد. برایش جالب شده بود. وقتی آنسلما می خواست مگسی را عقب بزند، قلم از دستش لیز خورد و به زمین افتاد. آن وقت طوطی به روی زمین پرواز کرد، با یک پنجه خود قلم را برداشت و پروازکنان به روی میز آن را به طرف آنسلما برد.

آنسلما حیرت زده گفت: " آه، متشکرم."

لوییزیتو هم قِرقِرکنان جواب داد: " من هم متشکرم. "

 

|چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱| ٩:٢۳ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

 

آنسِلما در بستر غلتی زد و فکر کرد: آره، جنگ لازم است. بله، باید جنگ بشود تا مردم بفهمند که چه چیزهایی لازمه ی زندگی است و چه چیزهایی اتلاف وقت است. در جهان، وفور نعمت است و همین باعث شده ملت بی ادب بشوند. امروزه، هر کسی توقع دارد که صاحب همه چیز باشد. آن کلمه ی جادویی، یعنی " متشکرم " که او به شاگردانش یاد داده بود، کلمه ای بود که تمام درها را می گشود و همان طور به ملایمت درهایی را که بایستی بسته می شدند، می بست. بله، آن کلمه از زبان جهان متمدن محو شده بود. به جای آن حداکثر این بود که غرولندی از دهان همه درآید. او با سماجت سعی کرده بود آن واژه و واژه ای دیگر یعنی " لطفاً " را به نوه های خود یاد بدهد:

- آب می خواهم!

- آب می خواهم و بعد؟

- بعدش هم شکلات می خواهم!

نوه ی بزرگ تر که هشت ساله شده بود پرخاش کنان گفته بود:

- مامان بزرگ دست بردار! تو هم که پاک ما را کلافه کردی! این چیزها دیگر از مُد افتاده. دیگر کسی از این حرف ها نمی زند و کار دنیا هم به هر حال پیش می رود!

او در همان زمان هم می دانست که در آن نبرد با نوه اش، بازنده شده است. ولی نه، جهان پیش نمی رفت. به عقب برمی گشت...

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده ی کتاب در اینجا

 

|چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱| ٩:٠٦ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

این طور که سخن می گویم بی شک به نظر می آید که از شما ظالم ترم. اما شما که صورت زن را در آن موقع ندیده اید. مخصوصاً چشم های آتشین او را که ندیده اید. همین که چشم در چشمش دوختم خواستمش. خواستم که او را زن خود کنم. حتی اگر صاعقه بر سرم فرود آید و از پا دراندازدم. خواستم که او زن من باشد... تنها همین آرزو مغزم را آکند و این آرزو از سر هوس مطلق نبود. چنان که امکان دارد تصور شما چنین باشد. در آن وقت اگر غیر از این هوس، آرزویی در دل نداشتم دشوار نبود که خود را از چنگ زن رها سازم. به زمین می انداختمش و می گریختم و لازم هم نبود شمشیر خود را با خون مرد بیالایم. اما همین که در آن جنگل تاریک چشم به روی او دوختم برآن شدم که از آن جا نروم مگر مرد را کشته باشم. (از داستان در جنگل نوشته آکوتاگاوا)

 

|جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱| ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

زن تبسمی کرد و گفت: می دانم. تا حد زیادی معلوم بود. وقتی می خواست برود به تو که خوابیده بودی اشاره کرد و گفت چه شده از من رنجیده؟

- از او نرنجیدم. اما آداب معاشرت بلد نیست. ماه عسل من است و او طوری رفتار می کند که انگار ماه عسل اوست.

- آدم خوبی است.

- اعتراف کن که قبلاً عاشق تو بوده.

زن زد زیر خنده ای معصومانه و از ته دل گفت: عقلت باید کم باشد. امکان این که من عاشق او بشوم هرگز وجود نداشته. هرگز مورد پسند من نبوده.

- اما این طور که با هم گرم گرفته بودید...

- آخر رفیق حزبی است و همه ی ما با هم همین طور حرف می زنیم. (از داستان ماه عسل آفتابی نوشته آلبرتو مراویا)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱| ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

مادر من وزنه بردار است. منظورم را که می فهمید. به عقیده ی او، بهترین نقشه ها، خوشایندترین آغازها، یک جوری به گند کشیده می شوند. خیلی بد است که زندگی آدم را پروار کند فقط برای آن که برگردد و او را ببلعد. چه رسد به آدم هایی مثل مادر من که زندگی پوست و استخوان نگه شان می دارد، روزی یک تکه شان را می کَنَد، هر بار یک گازِ ظالمانه ی کوچک با دندان های تیز، طوری که غذا دوام بیاورد و دوام بیاورد. به عقیده مادرم، زندگی با آدم شوخی ندارد، برای همین وقت و نیروی فراوانی صرف می کند تا برای روز مبادا آماده شود. (از داستان وزنه نوشته جان ادگار وایدمن)

 

|پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱| ٥:۳٦ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

چهار سال پیش یک نفر هراسان به من تلفن کرد: " ببینم، شما پسر یه آقای هفتاد هشتاد ساله ای که کلاه سرشه؟ "

" ممکنه ". داشتم توی خانه کار می کردم.... " آقا جون، بابات خیال می کنه ما توی دفترش اتراق کردیم و یکبند می کوبه به درِ ما. دو تا پاشو کرده تو یه کفش که ما پرونده هاشو و گرینِ شو انداختیم بیرون. می گه :(چه بلایی سرِ گرینِ جوان آورده اید؟) هرچه سریع تر خودتو می رسونی این جا و از جلوی دست و پای ما جمعش می کنی، وگرنه تا سه دقیقه ی دیگه زنگ می زنم به اورژانسِ 911، به خدا قسم. "

... من که رسیدم، پدر هنوز داشت خودش را به درِ دفتری می کوبید که از داخل چِفت شده بود. قسمت بالای در شیشه ی مات بود، برای همین رنگ لباس سه چهار نفر را تشخیص می دادم که یک وری به در فشار می آوردند. نوار چسب کاغذی را اریب به شیشه چسبانده بودند، انگار خودشان را برای گردباد آماده کرده باشند. پیرمرد کیفش را به دست داشت، کلاه خاکستری اش سرش بود و پالتو شُتُریِ کت و کلفتش را پوشیده بود.

" پدر؟" با شور و شوقی مکانیکی و تصنعی متوقف شد، به طرفم پرید و طوری لبخند زد که بند دلم پاره شد... " قوای کمکی. رفیق، با یک گروگان گیری درست و حسابی مواجهیم. بیا همتی بکنیم، باشد؟ "

سرشانه های اپل دارِ پالتویش را گرفتم. توی دستم مچاله شدند و جثه ی به مراتب نحیف ترِ مردی را آشکار کردند که آن تو پنهان بود – مردی که به هر حال، فقط بیست سال مانده بود که صد سالش شود.

" پدر؟ پدر. ببین، امروز هم خبرهای خوب داریم هم خبرهای بد. جریان از این قرار است. تو ساختمان را درست آمده ای، پدر. طبقه اشتباه است." (از داستان پدر توی دفتر کارش است نوشته آلن گرگانوس)

 

|پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱| ٥:۱٥ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

یک مرگ خوب. همه همین را می خواهند.

مری مک دانلد هنوز از اولین سال پرستاری اش، در چهل و اندی سال پیش، پیرزن ریزنقشی به نام آیدا پیترسون را به یاد می آورد که توی گردنش، نزدیک شاهرگ، توموری بود. زنگ میز پرستارها به صدا درآمد و مری مک دانلد تا انتهای راهرو رفت، در را باز کرد، و ناگهان چیزی گرم و نمناک و سرخ مستقیم توی صورتش پاشید.

خونِ رگِ پاره شده ای از شکاف تراکئوتومیِ خانم پیترسون فوران می کرد، از جراحت گردنش، از بینی اش، از دهانش. مری خشکش زده بود. روی سقف، کفِ زمین، روی تختخواب، روی دیوارها همه جا خون بود.

خانم پیترسون دلش می خواست با آرامش و وقار بمیرد، در حضور شوهرش. دلش می خواست به مرگ " طبیعی " بمیرد. حالا، همان طور که زندگی از وجودش به بیرون فوران می کرد، دستش را بلند کرد تا بینی و دهانش را پاک کند. با چشم های از حدقه درآمده به خونِ روی دستش نگاه کرد.

آیدا پیترسون دلش می خواست به مرگ طبیعی بمیرد، در حضور شوهرش، و حالا داشت به مرگ طبیعی می مُرد، در حضور مری مک دانلد، پرستاری که پنج دقیقه بود می شناخت. (از داستان یک پرستار نوشته پیتر بِیدا)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱| ٥:٠٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

راستش را بخواهید؛ کفش یکی از آن معدود چیزهایی ست که شخصیت آدم را لو می دهد و اگر خیلی دلتان می خواهد بفهمید کی چه کاره است، اول به کفش هایش نگاه کنید. چون پیش می آید لباسِ تنِ آدم مال دوستش باشد. یعنی طرف رفته باشد پیش دوستش و بهش گفته باشد یک قرار مهم دارد و باید آدم متشخصی به نظر برسد. چیز آبرومندی هم ندارد که تنش کند. این است که لطف کند و لباس هایش را به بهش قرض بدهد. اما کمتر پیش می آید دل آدم رضایت بدهد کفش کس دیگری را بپوشد یا بدهد کفشش را یکی دیگر پایش کند. این است که کفش پای هر کسی؛ قطعاً مال خود آدم است نه مال هیچ کس دیگر. و این است که اگر بخواهید؛ می توانید از روی کفش آدم ها بفهمید طرف چه وضع و حالی دارد.

 

|پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱| ۱:٢٤ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

می خواهم بگویم کسی نمی تواند انگشتش را بگذارد یک جایِ بدنِ زن ها و بگوید چشم سوم زن ها این جای بدن شان واقع شده. چون مال هر کدام شان با مال آن دیگری فرق دارد و هر کدام؛ با یک جای مخصوص به خودشان اطلاعات دور و برشان و از جمله مردها را پردازش می کنند.
مثلا پری سیما؛ چشم سومش درست روی آخرین مهره ی گردنش قرار گرفته و برای همین است که هر وقت مقنعه سرش است؛ کمترین اطلاعی از پشت سرش ندارد. و به این خاطر؛ دل آدم به حالش کباب می شود. که نمی داند دور و برش چه خبر است. اما عوضش گل گیسو؛ چشم سومش باید جایی نُکِ انگشت هایش باشد. چون تقریبا جایی نیست که در حوزه ی دید زنانه اش نباشد.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

 

|پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱| ۱:٠٩ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()