تی - بوک

معرفی کتاب

به طرف خانه ی روستایی ای که داندن در آن زندگی می کرد رفتم تا کمی از او تریاک دارویی بگیرم، اما شانس با من یار نبود.

همان طور که داشت از خانه بیرون می آمد و به حیاط جلویی به سمت تلمبه می رفت، با من سلام و احوال پرسی کرد. چکمه های گاوچرانی نو به پا داشت و جلیقه ای چرمی بر تن، و پیراهن فلانلش هم روی شلوار جینش افتاده بود. داشت یک تکه آدامس می جوید.

« امروز حالِ مک اینس زیاد خوش نیست. تازه با تیر زدمش. »

« یعنی کشتیش؟ »

« نمی خواستم این طوری بشه. »

« جداً مُرده؟»

« نه نِشسته.»

« پس زنده است.»

« آره، معلومه که زنده است. الان توی اتاق پشتی نشسته.» (از داستان داندن نوشته دنیس جانسون)

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ٩:۳٧ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()