تی - بوک

معرفی کتاب

شاید این مجازات کوچکی بود که برای من تدارک دیده بودند. عمه ای فقیر- از آن ریزه میزه ها – بر گُرده ام سوار شده بود.

اول بار که تشخیص دادم آن جاست، نیمه ی اوت بود. نه این که اتفاق به خصوصی افتاده که از حضورش خبردار شده باشم. فقط روزی احساسش کردم: عمه ی فقیر بر گُرده ام سوار بود.

احساس ناخوشایندی نبود. وزن چندانی نداشت. بر شانه ام نفس بدبویی نمی دمید. فقط مثل سایه ای بی رنگ به گُرده ام چسبیده بود. باید خیلی دقت می کردند تا متوجه شوند آن جاست. راستش گربه هایی که توی آپارتمانم بودند، چند روز اول نگاه های پُر سوءظنی به او انداختند، اما طولی نکشید که فهمیدند به قلمرو آن ها کاری ندارد و به او عادت کردند.

بعضی از دوست هام از دستش عصبی می شدند. مثلاً پشت میزی نشسته بودیم و چیزی می نوشیدیم که او از روی شانه ام به طرفشان سرک می کشید. یکی از دوستان گفت: « چندشم می شود.»

« نگذار اذیتت کند. سرش به کار خودش است. بی آزار است.»

« می دانم، می دانم. ولی نمی دانم چرا آدم را ناراحت می کند.»

« پس سعی کن نگاهش نکنی.»

« آره، همین طور است.» و بعد آه کشان: « کجا رفتی که همچو چیزی به گرده ات چسبید؟ » (از داستان عمه فقیر)

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()