تی - بوک

معرفی کتاب

وقتی همه رفتند و با زنم تنها ماندم، سرش را از لای پرده ی دور تختخواب بیرون آورد و صدایم زد. گفت: « گیمپل چرا ساکتی؟ مگر کشتی ات غرق شده؟»

جواب دادم: « می خواهی چه بگویم؟ ببین چه بلایی سرم آورده ای! اگر مادرم از این موضوع خبردار می شد، یک دفعه ی دیگر می مُرد.»

گفت: «مگر دیوانه ای؟» .... دیدم باید رک و بی پرده حرف بزنم. گفتم: « فکر می کنی با یک یتیم باید این جوری تا کرد؟ تو یک بچه ی حرام زاده به دنیا آورده ای.»

جواب داد: « این قدر ابله نباش. این بچه مال توست.»

گفتم: « چه طور می تواند مال من باشد؟ فقط چهار ماه بعد از عروسی به دنیا آمده.»

آن وقت الکا به من گفت که بچه نارس بوده. گفتم: « دیگر زیادی نارس نیست؟»

او گفت مادربزرگی داشته که آبستنی اش همین قدر کوتاه بوده و او به همین مادربزرگ رفته، مثل سیبی که به دو نیم کرده باشند. چنان قسم هایی خورد که اگر دهقانی در بازار مکاره آن طور قسم می خورد حرفش را باور می کردید. واقعیتش را بخواهید، من حرفش را باور نکردم؛ ولی فردای آن روز که موضوع را با مدیر مدرسه در میان گذاشتم، به من گفت که دقیقاً همین اتفاق برای آدم و حوا هم افتاده. دو تا خوابیده بودند و چهار تا بلند شده بودند.

گفت: « در تمام دنیا زنی پیدا نمی شود که نوه ی حوا نباشد.»

وضعیت از این قرار بود؛ سرم را با حرف شیره می مالیدند. ولی از طرفی، کی واقعاً می داند که این جور چیزها چطوری اند؟ (از داستان گیمپلِ ابله)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱| ۸:٥٤ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()