تی - بوک

معرفی کتاب

کم کم از خودم می پرسیدم بهشت چه معنایی دارد. می اندیشیدم، اگر این جا بهشت است، بهشت واقعی است، پس باید جایی باشد که والدین بزرگم هم در آن به سر می برند. جایی که پدرِ پدرم که برایم محبوب ترین آن ها بود، مرا به هوا بلند می کرد و با من می رقصید. من فقط لذت را احساس می کردم و خاطره ای دیگر نداشتم؛ نه مزرعه ی ذرتی و نه گوری.

فرانی به من گفت: « تو می توانی احساس لذت کنی. خیلی از مردم به این احساس دست پیدا می کنند.»

پرسیدم: « چه طور این کار را انجام دهم؟»

او گفت: « به آن آسانی که تو فکر می کنی نیست، باید میل به یافتن پاسخ های خاصی را در خود سرکوب کنی.»

« متوجه نمی شوم.»

او گفت: « اگر از پرسیدن این سوال که چرا تو به عوض کس دیگری کشته شدی دست برداری، از بررسی خلائی که از رفتن تو ایجاد شده است صرف نظر کنی، و مدام از خودت نپرسی که همه کسانی که روی زمین باقی مانده اند چه احساسی دارند، می توانی آزاد و رها شوی. به سادگی بگویم، باید از زمین صرف نظر کنی.»

این برایم امری ناممکن به نظر می رسید.

 

|چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱| ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()