تی - بوک

معرفی کتاب

آخرین کار مادربزرگم روی زمین درخواستِ گذشت و رواداری و محبت بود. از ما خواسته بود جرالد، مرتیکه ی سرخپوست اسپوکنی کودن الکلی را که زیرش گرفته و کشته بودش ببخشیم.

فکر کنم بابام دلش می خواست برود جرالد را پیدا کند و تا حد مرگ کتکش بزند.

فکر کنم مادرم هم سرِ این کار کمکش می کرد.

فکر کنم من هم کمکش می کردم.

آن وقت مادربزرگم از ما خواسته بود این آدم کش را ببخشیم.

مُرده ی مادربزرگ هم بهتر از ما بود.

پلیس های قبیله جرالد را که لب دریاچه ی بنجامین قایم شده بود پیدا کردند. انداختندش زندان.

از بیمارستان که برگشتیم پدرم رفت که یا جرالد را بکشد یا ببخشدش. من که فکر می کنم اگر پدرم می خواست جرالد را خفه کند بعید نبود پلیس ها روی شان را برگردانند تا او کارش را بکند.

 

|دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()