تی - بوک

معرفی کتاب

ریردان نقطه ی مقابل قرارگاه بود. نقطه مقابل خانواده ی من بود. نقطه مقابل خودم بود. من شایستگیِ بودنِ در این شهر را نداشتم. خودم می دانستم. تمام آن بچه ها هم این را می دانستند. سرخ پوست ها به لعنت خدا هم نمی ارزند.

همین طور با حس حماقت و هیچ و پوچ بودن منتظر ماندم. چیزی نگذشت که دربان مدرسه در را باز کرد و تمام بچه ها خوش خوشان وارد مدرسه شدند. من همان بیرون ایستادم.

می توانستم یک سره قید مدرسه را بزنم. می توانستم راهم را بگیرم و عین تارکِ دنیاها بزنم به جنگل. عین سرخ پوست های واقعی.

از آنجا که من خیلی به گل و گیاه هایی که روی زمین سبز می شوند آلرژی دارم، اگر به جنگل می رفتم یک سرخ پوست واقعی می شدم با کله ای پر از مُف.

با خودم گفتم: خب دیگه، بزن بریم.

وارد مدرسه شدم و یکراست رفتم به دفتر مدرسه و خودم را معرفی کردم.

 

|دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()