تی - بوک

معرفی کتاب

مامانی اجازه میده جوراب های رویی رو دربیارم چون انگشت های پام همشون له شدن. بهش میگم: " گوشم درد می کنه. "

ابروهاش بالا می رن.

" تو گوش هام خیلی ساکته."

" اُه، به این خاطره که صداهای کوچیکی که بهش عادت داریم رو نمی شنویم، مثل صدای گرمایی که از ترموستات می آد یا صدای یخچال."

با دندون خراب مامان بازی می کنم. تو جاهای مختلف پنهونش می کنم، مثل کشوی میز زیر تلویزیون، توی برنج و پشت ظرف صابون. سعی می کنم فراموش کنم کجاست، بعد از پیدا کردنش شگفت زده می شم.... درست همون موقع، قسمت خوب اتفاق شب گذشته رو یادم می آد. " اُه، مامانی، آب نبات چوبی."

هنوز لوبیا خُرد می کنه. " توی سطل زباله."

چرا اونجا گذاشتتش؟ می دوئم پام رو روی پدال می ذارم و در با صدای دنگ باز می شه، ولی آب نبات چوبی رو نمی بینم. پوست های نارنجی میوه، برنج، سبزیجات آب پز و پلاستیک رو می گردم.

مامانی من رو از شونه م می گیره. " دست نزن."

بهش می گم: " اون آب نبات برای جشن یک شنبه ست."

" آشغاله."

" نه، نیست."

" شاید پنجاه سنت براش پول داده باشه. اگه این حرفت رو بشنوه، بهت می خنده."

" من تا حالا آب نبات چوبی نخوردم." خودم رو از دست هاش می کشم بیرون.

 

|یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱| ٧:٢٥ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()