تی - بوک

معرفی کتاب

دو پای گچ گرفته و باندپیچی ها خانم مینگ را به تشک میخکوب کرده بود. خون مردگی ها روی صورتش که زیر پانسمان نگران کننده ی دور جمجمه اش بود، رگه های زرد اخرایی و قرمز تیره ای ایجاد کرده بود. با این حال با دیدن لبخندش به هنگام نزدیک شدنم، می شد تصور کرد که درد نمی کشد.

تقریباً با نشاط برایم تعریف کرد که وقتی به خانه برمی گشته ماشینی او را پرت کرده: " مثل یک توپ بالا و پایین پریدم. "

در این لحظه متوجه شدم که خوش رویی اش اخم های حاصل از درد را که زیر پوستش می دود، مخفی می کند، پوستی که رنگ همیشگی خود را از دست داده بود و در یک جور رنگ خاکستریِ کدر محو می شد.

" راننده چی شد؟ "

" سعی کرده فرار کند. دورتر دستگیرش کردند، آن قدر مست بوده که پلیس ها را به مسخره گرفته و ونگ ونگ کنان گفته: تو مرا گیر نمی اندازی! "

" چند سالی را در زندان سر خواهد کرد... ولی این حال شما را خوب نمی کند خانم مینگ."

" حال او را خوب می کند، شاید."

ناله کرد و سپس از خنده منفجر شد تا شِکوه اش را بپوشاند. شانه هایش او را به ستوه می آوردند. خم شد و طوری که انگار کسی جاسوسی اش را می کند، زیر لب گفت: " مایل نیستم در بیمارستان بمانم، آدم این جا مریضی می گیرد."

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱| ٢:٠٩ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()