تی - بوک

معرفی کتاب

اندیشه های درهم و آشفته هر دم مرا بیشتر در خود فرو می کشید. فرسوده می کرد. بسیار خسته بودم. چشم هایم را بستم. خیال کردم دارد می آید. صدای موتور ماشینش را از حیاط می شنیدم، کنار من می نشست، مرا می بوسید، انگشتش را روی دهانم می گذاشت تا ساکت بمانم، می خواست دخترها را غافلگیر کند. هنوز می توانم دستش را دور گردنم، بوی تنش، صدایش، گرمایش، مهر و محبتش را حس کنم. همه چیز سر جای خودش است.

هیچ چیز دست نخورده. فقط کافی است چشمانم را ببندم و در فکر فرو روم.

چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تَنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱| ٩:٥٢ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()