تی - بوک

معرفی کتاب

گاهی در خیالم می دیدم که او وسط کوسن هایش نشسته، و پشت سرش، در آن سوی پنجره ای که او هیچ وقت آن را باز نمی کرد، بام های پاریس بود، که همه جا را پر کرده بود. از خودم می پرسیدم که آیا بدون من هم می تواند هر وقت حوصله اش سر رفت دوستانمان را پیش خودش احضار کند؟ مخصوصاً ملینا را که از همه بیشتر دوستش داشت؟ خیلی آن زندگی های متلاطم را با یکدیگر اشتباه می گرفت. حالا هم که دیگر نمی دانست کدام یکشان بود که با شنا از رودخانه رد شد تا به موقع سر قرارش حاضر شود. خیلی این حکایت را دوست داشت. تنهاییِ او بود که ما را به هم وابسته کرد، و همسایگی بود که باعث آن شد و این به تدریج آن قدر اهمیت پیدا کرد که از خودم می پرسیدم چه بود آن که یک روز مرا وادار کرد تا بروم و زنگ در خانه ی او را بزنم؟

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱| ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()