تی - بوک

معرفی کتاب

پایم را که بر آستانه ی در گذاشتم، یک اسکلت با حوله حمام جلوی من سبز شد. خیلی سعی کردم خودم را نبازم. کله اش برق می زد، انگار لاک الکل مالیده بودند. به جای چشم، دو حفره تو خالی داشت. دندان های زرد و سوراخ بینی اش چندش آور بود. اسکلت داد زد: " دومینیک!" قلبم نزدیک بود جاکن شود. خدایا به دادم برس! نجاتم بده. هنوز کلی آرزو دارم. خدایا کمکم کن. دوباره داد زد: " دومینیک!" گربه ی لاغر و بی جانی دوید و خود را به پر و پای اسکلت مالید. اسکلت به من تعظیم کرد. پیرمردی لاغر و مردنی بود. گفت: " دومینیک گربه ی کوچولوی من است! " لبخندی بر پهنای صورتش ماسیده بود. آهسته برگشت و به آپارتمان خود خزید. (از داستان نفوذی نوشته ریک دومارینیس)

 

|جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱| ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()