تی - بوک

معرفی کتاب

دو خواهر کوچکترم ایمی و گرچن هم همزمان با من داشتند تنبلی چشم شان را درمان می کردند. خواهر بزرگ ترم لیسا هم بای یک پای تنبل به دنیا آمده بود که به هیچ عنوان حاضر نبود به اندازه ی دوقلویش رشد کند. دو سال اول زندگی اش یک آتل به پایش بسته بودند که هر جای می رفت کف چوبی خانه را خراش می داد. از این ایده که یک بخشی از بدن را تنبل بنامند خوشم می آمد – نه بی فکر است و نه دشمن، فقط دلش نمی خواهد برای پیشرفت کار تیمیِ بقیه ی اعضا خودش را به زحمت بیندازد. پدرم عادت داشت که مادرم را به تنبلی ذهن متهم کند و او هم در عوض پدرم را به داشتن یک انگشت اشاره ی تنبل متهم می کرد که نمی توانست حتی وقتی که مثل سگ دیرش شده بود شماره ی تلفن سریع را بگیرد. (از داستان بتاز کارولینا!)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱| ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()