تی - بوک

معرفی کتاب

پدرم گفت: " بفرما، اینم گیتاری که همیشه آرزوش رو داشتی."

شک ندارم که مرا با یک نفر دیگر عوضی گرفته بود. قبلاً خواسته بودم که یک جاروبرقی نو و درست و حسابی بخرد، ولی یادم نمی آمد راجع به گیتار چیزی به او گفته باشم. هیچ جذابیتی برایم نداشت، حتی به عنوان دکور اتاق هم دوستش نداشتم. اتاقم را شبیه کابین کشتی درست کرده بودم و گیتار هیچ جایی در بین اسباب و اثاثش نداشت. یک لنگر، بله. یک گیتار، نه. از من خواست که یک جایی بچپانمش و من هم گذاشتمش توی کمد. همان جا ماند تا این که بالاخره پدرم اسم مرا پیش یک معلم خصوصی که کلاسش در زیرزمین یک مرکز خرید تازه تاسیس بود، نوشت. تا جایی که می توانستم مقاومت کردم، حتی وقتی پدرم می خواست مرا برای اولین جلسه به آن جا ببرد خودم را زدم به مریضی.

در حال تماشای بیرون آمدنش از پارکینگ فروشگاه فریاد زدم: " ولی آخه من مریضم! ویروس دارم، بابا من اصلاً دوست ندارم گیتار بزنم. می فهمی؟ " (از داستان رویاهای غول آسا، عرضه های کوتوله)

 

|سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱| ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()