تی - بوک

معرفی کتاب

 

نامزد دوستم را در حالی که مگس های ریزی تو گوشش لانه کرده بودند در ذهنم مجسم کردم. آن ها در حالی که گرده های شیرین به شش تا پای ریزشان چسبیده بود، به طرف تاریکی های گرم درون او نقب می زدند و گوشت صورتی و نرم داخل بدنش را می جویدند و همه مایعات آن را می مکیدند و تخم های ریزشان را داخل مغز او می ریختند. اما نمی شد آن ها را دید یا حتی صدای بال زدن هایشان را شنید. (از داستان بید نابینا، زن خفته)

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۳:۳۳ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()