تی - بوک

معرفی کتاب

ما مدفون شده بودیم. ما را زیر خاک کرده و سوراخ کوچکی برای تنفس باقی گذاشته بودند. اندازه ی سوراخ فقط در آن حد بود که حداقل هوای لازم برای نفس کشیدن تو بیاید، که آن قدر زنده باشیم و آن قدر در شب زندگی کنیم تا تاوان لازم را پس بدهیم. در این زندان، سرعت مرگ را طوری تنظیم کرده بودند که به آرامی بیاید سراغ مان، تفریح کنان بیاید و همه ی وقتِ آدم را به خود مشغول کند. وقتِ ما که دیگر آدم نبودیم و وقت آن هایی که هنوز ما را زیر نظر داشتند. در این شرایط از عقل چه کاری برمی آمد؟ امان از " کُندی "! کندی، همان دشمن اصلی که پیراهن مرگ تن مان کرده و به زخم های ما آن قدر فرصت می دهد تا باز بمانند و خوب نشوند. کندی قلب ما را با آهنگ دلپذیر آدم های نیمه مُرده به تپش درمی آورد. گویا باید آرام آرام خاموش می شدیم. انگار شمعی دور از خود بودیم؛ و با شیرینیِ خوشبختی مان نابود می شدیم. شمعی نه از جنس موم، بلکه از ماده ای که شعله ی ابدی را تداعی می کرد. تصور شعله ای که نشان از زندگی و بقای ما بود.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده کتاب در اینجا

 

|سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱| ۱:۱٧ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()