تی - بوک

معرفی کتاب

 

بیرون، نه فقط بالای این سیاه چال بلکه حتی در دوردست ها، زندگی جریان داشت. نباید زیاد به این زندگی فکر می کردیم. اما من دوست داشتم آن را توی ذهنم نگه دارم تا در این دهلیزِ مرگ نمیرم. این کار یادآوری زندگی نبود، بلکه صدا کردن آن بود. زندگی واقعی، نه از آن نوع که مانند کهنه ای کثیف روی زمین می کشند، نه. بلکه زندگی در زیباترین نوع آن، یعنی سادگی اش، چیزهای معمولی ولی باشکوهش: طفلی که گریه می کند و لحظه ای بعد می خندد. چشمانی که تندتند پلک می زنند. زنی که برای میهمانی شب پیراهنی انتخاب کرده، بر تن خود امتحانش می کند. مردی که روی چمنی به خواب رفته. اسبی که در دشت می دود. مردی که سعی دارد با بال های رنگارنگ پرواز کند یا درختی که خم می شود تا سایه اش را بر سرِ زنی که روی تخته سنگی نشسته، بیفکند.

 

|سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱| ۱:٤۱ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()