تی - بوک

معرفی کتاب

 

آنسِلما در بستر غلتی زد و فکر کرد: آره، جنگ لازم است. بله، باید جنگ بشود تا مردم بفهمند که چه چیزهایی لازمه ی زندگی است و چه چیزهایی اتلاف وقت است. در جهان، وفور نعمت است و همین باعث شده ملت بی ادب بشوند. امروزه، هر کسی توقع دارد که صاحب همه چیز باشد. آن کلمه ی جادویی، یعنی " متشکرم " که او به شاگردانش یاد داده بود، کلمه ای بود که تمام درها را می گشود و همان طور به ملایمت درهایی را که بایستی بسته می شدند، می بست. بله، آن کلمه از زبان جهان متمدن محو شده بود. به جای آن حداکثر این بود که غرولندی از دهان همه درآید. او با سماجت سعی کرده بود آن واژه و واژه ای دیگر یعنی " لطفاً " را به نوه های خود یاد بدهد:

- آب می خواهم!

- آب می خواهم و بعد؟

- بعدش هم شکلات می خواهم!

نوه ی بزرگ تر که هشت ساله شده بود پرخاش کنان گفته بود:

- مامان بزرگ دست بردار! تو هم که پاک ما را کلافه کردی! این چیزها دیگر از مُد افتاده. دیگر کسی از این حرف ها نمی زند و کار دنیا هم به هر حال پیش می رود!

او در همان زمان هم می دانست که در آن نبرد با نوه اش، بازنده شده است. ولی نه، جهان پیش نمی رفت. به عقب برمی گشت...

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده ی کتاب در اینجا

 

|چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱| ٩:٠٦ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()