تی - بوک

معرفی کتاب

 

بعد از ظهر هوا گرم تر شد. آنسِلما کرکره ها را تا نیمه پایین کشیده بود. پشت میز نشست تا جدولی را که نیمه کاره گذاشته بود، حل کند. لوییزیتو از روی سه پایه حرکات او را دنبال می کرد. برایش جالب شده بود. وقتی آنسلما می خواست مگسی را عقب بزند، قلم از دستش لیز خورد و به زمین افتاد. آن وقت طوطی به روی زمین پرواز کرد، با یک پنجه خود قلم را برداشت و پروازکنان به روی میز آن را به طرف آنسلما برد.

آنسلما حیرت زده گفت: " آه، متشکرم."

لوییزیتو هم قِرقِرکنان جواب داد: " من هم متشکرم. "

 

|چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱| ٩:٢۳ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()