تی - بوک

معرفی کتاب

حالم به شدت گرفته بود. آپارتمانم تبدیل شده بود به تالار گردهم آییِ شبانه روزی و هر قدر هم دلم می خواست دکتر را مسئولِ این وضعیت بینگارم، اما می دانستم او را نباید سرزنش کرد. مریدانش سرخود آمده بودند، بی دعوتی یا قراری، و همین که جماعت شروع می کردند به جمع شدن دیگر خواستن از او که دست رد به سینه شان بزند خیلی شدنی تر از خواستن از خورشید برای بس کردنِ تابیدنش نبود. حرف زدن چیزی بود که او به خاطرش زندگی می کرد. آخرین سلاحش بود در برابر از یاد رفتن، و چون حالا آن بچه ها هم آن جا پیشش بودند، چون می نشستند پیشِ پایش و کلمه به کلمه ی حرف هایش را می بلعیدند، می توانست موقتاٌ خود را با این فکر فریب دهد که همه چیز برایش از دست نرفته. من مشکلی با این قضیه نداشتم. تا حدی که به من مربوط بود او می توانست همین طور تا قرنی بعد به حرف زدنش ادامه بدهد. من فقط نمی خواستم این کار را توی آپارتمانِ من بکند.

 

|پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱| ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()