تی - بوک

معرفی کتاب

وقتی همه رفتند و با زنم تنها ماندم، سرش را از لای پرده ی دور تختخواب بیرون آورد و صدایم زد. گفت: « گیمپل چرا ساکتی؟ مگر کشتی ات غرق شده؟»

جواب دادم: « می خواهی چه بگویم؟ ببین چه بلایی سرم آورده ای! اگر مادرم از این موضوع خبردار می شد، یک دفعه ی دیگر می مُرد.»

گفت: «مگر دیوانه ای؟» .... دیدم باید رک و بی پرده حرف بزنم. گفتم: « فکر می کنی با یک یتیم باید این جوری تا کرد؟ تو یک بچه ی حرام زاده به دنیا آورده ای.»

جواب داد: « این قدر ابله نباش. این بچه مال توست.»

گفتم: « چه طور می تواند مال من باشد؟ فقط چهار ماه بعد از عروسی به دنیا آمده.»

آن وقت الکا به من گفت که بچه نارس بوده. گفتم: « دیگر زیادی نارس نیست؟»

او گفت مادربزرگی داشته که آبستنی اش همین قدر کوتاه بوده و او به همین مادربزرگ رفته، مثل سیبی که به دو نیم کرده باشند. چنان قسم هایی خورد که اگر دهقانی در بازار مکاره آن طور قسم می خورد حرفش را باور می کردید. واقعیتش را بخواهید، من حرفش را باور نکردم؛ ولی فردای آن روز که موضوع را با مدیر مدرسه در میان گذاشتم، به من گفت که دقیقاً همین اتفاق برای آدم و حوا هم افتاده. دو تا خوابیده بودند و چهار تا بلند شده بودند.

گفت: « در تمام دنیا زنی پیدا نمی شود که نوه ی حوا نباشد.»

وضعیت از این قرار بود؛ سرم را با حرف شیره می مالیدند. ولی از طرفی، کی واقعاً می داند که این جور چیزها چطوری اند؟ (از داستان گیمپلِ ابله)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱| ۸:٥٤ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

شاید این مجازات کوچکی بود که برای من تدارک دیده بودند. عمه ای فقیر- از آن ریزه میزه ها – بر گُرده ام سوار شده بود.

اول بار که تشخیص دادم آن جاست، نیمه ی اوت بود. نه این که اتفاق به خصوصی افتاده که از حضورش خبردار شده باشم. فقط روزی احساسش کردم: عمه ی فقیر بر گُرده ام سوار بود.

احساس ناخوشایندی نبود. وزن چندانی نداشت. بر شانه ام نفس بدبویی نمی دمید. فقط مثل سایه ای بی رنگ به گُرده ام چسبیده بود. باید خیلی دقت می کردند تا متوجه شوند آن جاست. راستش گربه هایی که توی آپارتمانم بودند، چند روز اول نگاه های پُر سوءظنی به او انداختند، اما طولی نکشید که فهمیدند به قلمرو آن ها کاری ندارد و به او عادت کردند.

بعضی از دوست هام از دستش عصبی می شدند. مثلاً پشت میزی نشسته بودیم و چیزی می نوشیدیم که او از روی شانه ام به طرفشان سرک می کشید. یکی از دوستان گفت: « چندشم می شود.»

« نگذار اذیتت کند. سرش به کار خودش است. بی آزار است.»

« می دانم، می دانم. ولی نمی دانم چرا آدم را ناراحت می کند.»

« پس سعی کن نگاهش نکنی.»

« آره، همین طور است.» و بعد آه کشان: « کجا رفتی که همچو چیزی به گرده ات چسبید؟ » (از داستان عمه فقیر)

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

از او وداع کردم و رفتم. این آخرین وداع ما بود. من می دانستم و او هم می دانست. آخرین نگاهی که به او انداختم، دست ها را چلیپا کرده و در درگاهی ایستاده بود. انگار می خواست چیزی بگوید، اما نگفت. لازم نبود آن را به صدای بلند بگوید – می دانستم می خواهد چه بگوید. احساس خلاء می کردم. احساس پوکی. صداها عجیب به نظر می رسید و همه چیز تغییر شکل داده بود. مات و مبهوت و سرگردان بودم و فکر می کردم زندگی ام چه بی هدف است. دلم می خواست برگردم، به خانه اش بروم و او را از آنِ خود کنم. اما نتوانستم. راهی نبود که بتوانم. ( از داستان فرهنگ عامه برای نسل من...)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ٩:٥٠ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

به طرف خانه ی روستایی ای که داندن در آن زندگی می کرد رفتم تا کمی از او تریاک دارویی بگیرم، اما شانس با من یار نبود.

همان طور که داشت از خانه بیرون می آمد و به حیاط جلویی به سمت تلمبه می رفت، با من سلام و احوال پرسی کرد. چکمه های گاوچرانی نو به پا داشت و جلیقه ای چرمی بر تن، و پیراهن فلانلش هم روی شلوار جینش افتاده بود. داشت یک تکه آدامس می جوید.

« امروز حالِ مک اینس زیاد خوش نیست. تازه با تیر زدمش. »

« یعنی کشتیش؟ »

« نمی خواستم این طوری بشه. »

« جداً مُرده؟»

« نه نِشسته.»

« پس زنده است.»

« آره، معلومه که زنده است. الان توی اتاق پشتی نشسته.» (از داستان داندن نوشته دنیس جانسون)

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ٩:۳٧ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

نقشه این بود که اریل با روبرتو برای شام در شهر قرار بگذارد، ولی به جای اریل، بِبا و همکارش او را ببینند. بعد از شام سه تایی به آپارتمان کوچک نزدیک کورسو ونتزیا بروند که فلاویو به عنوان نشانه ی منحصر به فرد استقلال از همسرش نگه داشته است. اریل اصرار کرد که شام بخورند، با این که فلاویو مخالف بود و بِبا با ته مایه ی مسرت به او گفته بود که هزینه اش زیادی بالا می رود. او گفت که اغلب مشتریان، شام تقاضا نمی کنند. چرا اریل باید اصرار کند که همسرش در جمع دوستانه ای با آن دو بنشیند، و سفارش پیش غذا، بشقاب اول و دوم، و دسر بدهد، این موضوع حتی بر اریل هم پوشیده بود. با این حال او حس می کرد که انجام آن، کار مناسبی است. او این طور می خواست، و می توانست خودش را راضی کند، نمی توانست؟

وقتی قرار و مدارها را گذاشتند، اریل از شنیدن صدای خودش معذب شد که گفت،  «امیدوارم شما دو تا همه چیزو خیلی خوب پیش ببرین. شوهر من آدم فوق العاده ای یه.»

و ببا، که پر واضح بود عادت دارد با همسرها صحبت کند، با صبوری محسوسی او را مطمئن کرد که متوجه است. (از داستان هدیه ی تولد نوشته آندرآ لی)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱| ٩:٢٥ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

 

موهای تنم سیخ می شود – موهای نداشته ی تنم. تو این را دوست می داری که موهای بدن من مثل کرک می ماند و دیده نمی شود، اما اگر می دیدی شان، می فهمیدی که همه برگشته اند و سیخ ایستاده اند و دارند تو را تماشا می کنند.

قبل از آمدن تو یک ساعت تمام دوش آب داغ گرفتم و تنم را مثل خانم جان خدا بیامرز، آن قدر با کیسه ساییدم که رنگ خون زیر پوستم دیده می شد. دفعه پیش هم که گفتی بوی آن زن برایت آشناست، باز هول و تکان دنیا را ریختی به جانم. آخر می دانم که توی قوی ترین شامه ی دنیا را داری، می دانم با این که ردیف اول کلاس می نشستی، اگر تهِ کلاس یکی اسمت را پچ پچ می کرد برمی گشتی و زل می زدی توی صورتش. گوشَت خیلی تیز است و حافظه ات به اسم ها عالی. حتی اسم تک تک دوست پسرهای دوران دبیرستان من را هم یادت مانده. می گویی: « باهاش می ره، با اون کثافت، اون جا دوش می گیره و خروپفش رو می آره تو خونه ی من.» (از داستان تو خفه می شی یا من؟)

 

|جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱| ٦:٢۳ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

اما حالا خوب می دانم مشکل من فتانه نیست، بلکه این کثافت لجن است که 168 روز است دارد با ناخن به دیوار مغز من می کشد. بهجت چهارشنبه ها همه ی مدادها را می تراشد و روی میز را مرتب می کند و برایم کاغذ سفید می گذارد، اما تا سر و کله ی این عوضی پیدا می شود، از نوشتن می افتم و بدبختانه توی هیچ جای این خانه، غیر از این بالکن که دورش با شیشه پوشیده شده، نوشتنم نمی آید. توی این 168 روز فقط چهار مقاله داده ام و در هیچ کدام از جلسه های مجله شرکت نکرده ام و می دانم که تق و لقیِ ستونم ممکن است دیگران را تحریک کند که جای من را پر کنند، اما مغزم قفل کرده و تقصیر فتانه نیست؛ تقصیر این مرتیکه است که نمی توانم نگاهم را از او بردارم. (از داستان زانتیای سیاه)

 

|جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱| ٦:۱۱ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

سیما شاگردِ فرشاد است و از سال 79 عاشق او شده، اما فرشاد بنا به اعتراف خودش، از سال 83 عاشق سیما شده بود. البته وقتی کار به اعتراف کشید این را گفت؛ چون تا قبل از شب عید امسال، من زنی خیالباف، دیوانه و حسود بودم که حتی گربه های ماده ی شهر را هم به شوهرم می بستم. اما اتفاقی که شب عید افتاد، ورق را برگرداند و بعد از هجده سال زندگی مشترک، فهمیدم که آن قدرها هم که تلقینم شده بود، کم هوش و احمق نیستم. با وجود شوکی که از روشن شدن رسمی این ماجرا در همه ی محافلی که به آن ها رفت و آمد داشتیم به من وارد شده بود، به طور عجیبی احساس خوبی داشتم؛ چون می دانستم بالاخره این دفعه توانسته ام به فرشاد ثابت کنم که خارج از خواب و خیال و رویاهای آشفته ی تقریباً هر شبِ من، که در همه شان مشغول کتک کاری با یک رقیب بودم و این شده بود مایه ی مسخره کردن فرشاد، در عالمِ واقعی هم اتفاق هایی افتاده که من، پیشاپیش حدس زده بودم شان... (از داستان بَزَک)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱| ٥:٥٤ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

این طور که سخن می گویم بی شک به نظر می آید که از شما ظالم ترم. اما شما که صورت زن را در آن موقع ندیده اید. مخصوصاً چشم های آتشین او را که ندیده اید. همین که چشم در چشمش دوختم خواستمش. خواستم که او را زن خود کنم. حتی اگر صاعقه بر سرم فرود آید و از پا دراندازدم. خواستم که او زن من باشد... تنها همین آرزو مغزم را آکند و این آرزو از سر هوس مطلق نبود. چنان که امکان دارد تصور شما چنین باشد. در آن وقت اگر غیر از این هوس، آرزویی در دل نداشتم دشوار نبود که خود را از چنگ زن رها سازم. به زمین می انداختمش و می گریختم و لازم هم نبود شمشیر خود را با خون مرد بیالایم. اما همین که در آن جنگل تاریک چشم به روی او دوختم برآن شدم که از آن جا نروم مگر مرد را کشته باشم. (از داستان در جنگل نوشته آکوتاگاوا)

 

|جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱| ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

زن تبسمی کرد و گفت: می دانم. تا حد زیادی معلوم بود. وقتی می خواست برود به تو که خوابیده بودی اشاره کرد و گفت چه شده از من رنجیده؟

- از او نرنجیدم. اما آداب معاشرت بلد نیست. ماه عسل من است و او طوری رفتار می کند که انگار ماه عسل اوست.

- آدم خوبی است.

- اعتراف کن که قبلاً عاشق تو بوده.

زن زد زیر خنده ای معصومانه و از ته دل گفت: عقلت باید کم باشد. امکان این که من عاشق او بشوم هرگز وجود نداشته. هرگز مورد پسند من نبوده.

- اما این طور که با هم گرم گرفته بودید...

- آخر رفیق حزبی است و همه ی ما با هم همین طور حرف می زنیم. (از داستان ماه عسل آفتابی نوشته آلبرتو مراویا)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱| ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

چهار سال پیش یک نفر هراسان به من تلفن کرد: " ببینم، شما پسر یه آقای هفتاد هشتاد ساله ای که کلاه سرشه؟ "

" ممکنه ". داشتم توی خانه کار می کردم.... " آقا جون، بابات خیال می کنه ما توی دفترش اتراق کردیم و یکبند می کوبه به درِ ما. دو تا پاشو کرده تو یه کفش که ما پرونده هاشو و گرینِ شو انداختیم بیرون. می گه :(چه بلایی سرِ گرینِ جوان آورده اید؟) هرچه سریع تر خودتو می رسونی این جا و از جلوی دست و پای ما جمعش می کنی، وگرنه تا سه دقیقه ی دیگه زنگ می زنم به اورژانسِ 911، به خدا قسم. "

... من که رسیدم، پدر هنوز داشت خودش را به درِ دفتری می کوبید که از داخل چِفت شده بود. قسمت بالای در شیشه ی مات بود، برای همین رنگ لباس سه چهار نفر را تشخیص می دادم که یک وری به در فشار می آوردند. نوار چسب کاغذی را اریب به شیشه چسبانده بودند، انگار خودشان را برای گردباد آماده کرده باشند. پیرمرد کیفش را به دست داشت، کلاه خاکستری اش سرش بود و پالتو شُتُریِ کت و کلفتش را پوشیده بود.

" پدر؟" با شور و شوقی مکانیکی و تصنعی متوقف شد، به طرفم پرید و طوری لبخند زد که بند دلم پاره شد... " قوای کمکی. رفیق، با یک گروگان گیری درست و حسابی مواجهیم. بیا همتی بکنیم، باشد؟ "

سرشانه های اپل دارِ پالتویش را گرفتم. توی دستم مچاله شدند و جثه ی به مراتب نحیف ترِ مردی را آشکار کردند که آن تو پنهان بود – مردی که به هر حال، فقط بیست سال مانده بود که صد سالش شود.

" پدر؟ پدر. ببین، امروز هم خبرهای خوب داریم هم خبرهای بد. جریان از این قرار است. تو ساختمان را درست آمده ای، پدر. طبقه اشتباه است." (از داستان پدر توی دفتر کارش است نوشته آلن گرگانوس)

 

|پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱| ٥:۱٥ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

مادر من وزنه بردار است. منظورم را که می فهمید. به عقیده ی او، بهترین نقشه ها، خوشایندترین آغازها، یک جوری به گند کشیده می شوند. خیلی بد است که زندگی آدم را پروار کند فقط برای آن که برگردد و او را ببلعد. چه رسد به آدم هایی مثل مادر من که زندگی پوست و استخوان نگه شان می دارد، روزی یک تکه شان را می کَنَد، هر بار یک گازِ ظالمانه ی کوچک با دندان های تیز، طوری که غذا دوام بیاورد و دوام بیاورد. به عقیده مادرم، زندگی با آدم شوخی ندارد، برای همین وقت و نیروی فراوانی صرف می کند تا برای روز مبادا آماده شود. (از داستان وزنه نوشته جان ادگار وایدمن)

 

|پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱| ٥:۳٦ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

یک مرگ خوب. همه همین را می خواهند.

مری مک دانلد هنوز از اولین سال پرستاری اش، در چهل و اندی سال پیش، پیرزن ریزنقشی به نام آیدا پیترسون را به یاد می آورد که توی گردنش، نزدیک شاهرگ، توموری بود. زنگ میز پرستارها به صدا درآمد و مری مک دانلد تا انتهای راهرو رفت، در را باز کرد، و ناگهان چیزی گرم و نمناک و سرخ مستقیم توی صورتش پاشید.

خونِ رگِ پاره شده ای از شکاف تراکئوتومیِ خانم پیترسون فوران می کرد، از جراحت گردنش، از بینی اش، از دهانش. مری خشکش زده بود. روی سقف، کفِ زمین، روی تختخواب، روی دیوارها همه جا خون بود.

خانم پیترسون دلش می خواست با آرامش و وقار بمیرد، در حضور شوهرش. دلش می خواست به مرگ " طبیعی " بمیرد. حالا، همان طور که زندگی از وجودش به بیرون فوران می کرد، دستش را بلند کرد تا بینی و دهانش را پاک کند. با چشم های از حدقه درآمده به خونِ روی دستش نگاه کرد.

آیدا پیترسون دلش می خواست به مرگ طبیعی بمیرد، در حضور شوهرش، و حالا داشت به مرگ طبیعی می مُرد، در حضور مری مک دانلد، پرستاری که پنج دقیقه بود می شناخت. (از داستان یک پرستار نوشته پیتر بِیدا)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱| ٥:٠٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

همان چیزی که گنجینه ی با ارزشت بود. دیگر فکرش را هم نمی کنی. چیزی که زمانی تصورِ از دست دادنش را هم نمی کردی، حالا تبدیل شده به چیزی که به زحمت به خاطر می آوری.

همین جوری است دیگر.

.... تعداد کمی از آدم ها، خیلی کم، گنجینه ای دارند، و اگر داشته باشند باید دو دستی به آن بچسبند. نباید بگذارند کسی سدِ راهشان شود و آن را از چنگشان دربیاورد. (از داستان اتفاق)

 

|دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱| ۸:۳٥ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

موضوع عجیب و وحشتناکی که درباره این دنیای آینده کم کم برایش روشن می شد – دنیایی که حالا در ذهنش شکل می گرفت – این بود که در آن جا وجود نخواهد داشت. فقط این طرف و آن طرف می رفت، دهانش را باز می کرد و حرف می زد، و این یا آن کار را انجام می داد. واقعاً آن جا نبود. و عجیب این بود که همه این کارها را به این امید می کرد و به این امید سوار این اتوبوس بود که دوباره خودش را پیدا کند. آن طور که شاید خانم جیمیسن می گفت – و آن طور که شاید خودش با رضایت می گفت – اختیار زندگی خودش را به دست بگیرد، بی آن که کسی از دستش عصبانی بشود و بدخلقی کسی روحیه اش را خراب کند.

ولی دیگر چه چیزی برایش مهم بود؟ از کجا باید می فهمید زنده است؟ حالا که داشت از دستش فرار می کرد، کلارک هنوز در زندگی او جای خودش را داشت. اما فرارش که تمام می شد، وقتی دیگر فقط به زندگی ادامه می داد، چه چیزی را باید جایگزین او می کرد؟ چه چیز دیگری – چه کس دیگری – می توانست چنین چالش پُرشوری باشد؟ (از داستان فرار)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱| ۸:۱٤ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

دو خواهر کوچکترم ایمی و گرچن هم همزمان با من داشتند تنبلی چشم شان را درمان می کردند. خواهر بزرگ ترم لیسا هم بای یک پای تنبل به دنیا آمده بود که به هیچ عنوان حاضر نبود به اندازه ی دوقلویش رشد کند. دو سال اول زندگی اش یک آتل به پایش بسته بودند که هر جای می رفت کف چوبی خانه را خراش می داد. از این ایده که یک بخشی از بدن را تنبل بنامند خوشم می آمد – نه بی فکر است و نه دشمن، فقط دلش نمی خواهد برای پیشرفت کار تیمیِ بقیه ی اعضا خودش را به زحمت بیندازد. پدرم عادت داشت که مادرم را به تنبلی ذهن متهم کند و او هم در عوض پدرم را به داشتن یک انگشت اشاره ی تنبل متهم می کرد که نمی توانست حتی وقتی که مثل سگ دیرش شده بود شماره ی تلفن سریع را بگیرد. (از داستان بتاز کارولینا!)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱| ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

ستوان باقی مانده سیگارش را روی زمین انداخت و له کرد. گفت: " امیدوارم بتوانی دوباره به آن جا برگردی. یک اقیانوس میان این جا و ژاپن فاصله است. احتمالاً همه ی ما این جا خواهیم مُرد. " وقتی صحبت می کرد، چشم هایش را به زمین دوخت. " بگو ببینم دکتر، تو از مرگ می ترسی؟ "

دام پزشک بعد از لحظه ای تامل گفت: " فکر می کنم بستگی به این دارد که چه طور بمیری. "

ستوان انگار که کنجکاوی اش تحریک شده باشد، سرش را بالا آورد و به دام پزشک نگاه کرد. واضح بود توقع پاسخ دیگری داشته است. گفت: " درست است. بستگی به این دارد که چه طور بمیری. " (از داستان راه دیگری برای مردن)

 

|دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱| ٤:۱٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

بعد از ظهر دوشنبه ای در ژانویه، که به طور غیرعادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیره ای رفت، دو قوطی خمیر ریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آن قدر بزرگ بود که می شد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پُر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت و رگ مچ خود را زد. مادرش جسد را دو روز بعد پیدا کرد. پلیس ها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون تمام حمام را به رنگ آب گوجه فرنگی کرده بود. پلیس آن را یک خودکشی به حساب آورد. گذشته از همه، درها از داخل قفل بودند؛ و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرفشان کند؟ هیچ کس نمی داند.... مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی غمگین کننده است. (از داستان فاجعه معدن در نیویورک)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱| ٤:٠٠ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 صاف و پوست کنده بگویم، از همان ابتدا می دانستم که باید به هر صورت جنازه را با پول بخریم. این یکی را خوب فهمیده بودم. همه چیز همین طور ختم می شود و هر وقت اوضاع این چنین بی ریخت می شد، بانتو نمی توانست توی چشم من نگاه کند. وقتی فهمید که بابت تحویل جنازه باید به دولت و کلانتری باج بدهد، آه از نهادش برآمد: " برای مُرده ام باید پول بدهم! برای مُرده ام باید پول بدهم! بچه ام را کشته اند، پول هم می خواهند. " (از داستان بابت جنازه ی بچه ام نوشته انجابولو اندبیلی)

 

|سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱| ۳:۱۱ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

حالا دیگر خودم هم به خودم مشکوک هستم. به خودم، به دوستانم، به اوراق هویتم. هر وقت می خواهم از خانه بیرون بیایم جلوی آینه خودم را برانداز می کنم. جیب هایم را می گردم اما چیزی پیدا نمی کنم جز چند تا بلیت مترو، دستمال و یکی دو سکه. مثل آن ها به موهای مجعد خودم دست می کشم. پشت یقه را می گردم. نه موادی در کار نیست. چاقو هم ندارم. اما تشویش و دلهره چیزی است که آدم را لو می دهد. (از داستان تروریست نوشته طاهر بن جلون)

 جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

|سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱| ٢:٥٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

آن وقت ها بچه بودم. البته حالا خیلی فرق کرده ام. ما هم توی تاکوما می جنگیدیم. بچه ها دشمنان خیالی را درست مثل آدم بزرگ هاکه دشمنان واقعی را می کشند، سر به نیست می کردند. چند سال همین طور گذشت.

در طول جنگ جهانی دوم، خودِ من به تنهایی 892352 سرباز دشمن را نفله کردم، بی آن که از بینی یکی خون بیاید. در جنگ بچه ها کمتر از آدم بزرگ ها به بیمارستان و بهداری نیاز پیدا می کنند. در جنگی که آن ها راه می انداختند، تلفات فقط به مرگ می انجامید، زخمی و این حرف ها نداشت. (از داستان یاد بچه های محل نوشته ریچارد براتیگان)

 

|جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱| ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

پایم را که بر آستانه ی در گذاشتم، یک اسکلت با حوله حمام جلوی من سبز شد. خیلی سعی کردم خودم را نبازم. کله اش برق می زد، انگار لاک الکل مالیده بودند. به جای چشم، دو حفره تو خالی داشت. دندان های زرد و سوراخ بینی اش چندش آور بود. اسکلت داد زد: " دومینیک!" قلبم نزدیک بود جاکن شود. خدایا به دادم برس! نجاتم بده. هنوز کلی آرزو دارم. خدایا کمکم کن. دوباره داد زد: " دومینیک!" گربه ی لاغر و بی جانی دوید و خود را به پر و پای اسکلت مالید. اسکلت به من تعظیم کرد. پیرمردی لاغر و مردنی بود. گفت: " دومینیک گربه ی کوچولوی من است! " لبخندی بر پهنای صورتش ماسیده بود. آهسته برگشت و به آپارتمان خود خزید. (از داستان نفوذی نوشته ریک دومارینیس)

 

|جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱| ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

مادر می گوید اگر کار کنم حالم بهتر می شود. می گویم نمی کنم. از ماه دسامبر پا گذاشته ام توی بیست و دو سالگی، فارغ التحصیل دانشکده! باید مدرک را بگذارم در کوزه. شب ها اخبار را نگاه می کنم. جنگ را روز  به روز دنبال می کنم. جنگ ویرانگر بزرگ بر پرده ی کوچک شعله ور است. از آسمان بمب می بارد و شعله های سرکش همه جا را می گیرد. گاهی خم می شوم و کف دستم را به جنگ می چسبانم. صبر می کنم تا دستم بمیرد. (از داستان پسرم قاتل است نوشته برنارد مالامود)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱| ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

 

آدم در طول زندگی فکر می کند که سرانجام یک روز، بعد از سال ها و ماه ها و هفته ها انتظار و آمادگی، باید بار سفر ببندد و به وادی مرگ قدم بگذارد. این قانون فناناپذیر را همه پذیرفته اند و از آن گریزی ندارند. چنان به این فکر خو کرده ایم که خود را به آن می سپاریم تا ما را به لحظه موعود ببرد. مهم ترین لحظه، لحظه ای است که آخرین نفس را می کشیم، اما بین حال و آن لحظه ی آخر و نفس دمِ مرگ، چه خواب ها و امیدها و آرزوهایی که زنده نمی شود. پیش از آن که از حس انسان بودن خالی شویم و قالب تهی کنیم، چه ها که نباید بکشیم. مرگ آن قدر دور است و زندگی چنان نامنتظر که به هر حال هنوز باید زندگی کرد. (از داستان مرد مُرده نوشته اوراسیو کوئیروگا)

 

|یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱| ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

زمینِ سوخته ترک خورده بود. پایین تپه کلبه ای به چشم می خورد. ساکنان آن و سایر کلبه های پای تپه، از چیزی می ترسیدند. آسمان چند ماهی  بود که بخل می ورزید. کشاورزان، کاج های پای تپه را سوزاندند. گرمای آتش، برگ های پژمرده ی بوته های ذرت را سوزاند. شراره های آتش در میان آتش بزرگ گل می داد و خطی روشن می کشید. همه ی این دود و دم، برای آن بود که اشک آسمان را در بیاورند، بلکه باران بزند. اما دریغ از یک قطره باران! (از داستان دو دلار آب نوشته خوان بوش)

 

|یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱| ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

هر وقت می خواستم بینی ام را پاک کنم، دستمالی که از جیب بیرون می کشیدم به اندازه ی ملحفه روتختی کش می آمد. تا می آمدم یقه ام را کمی باز کنم، باز شکاری از آن سر برمی آورد. بعضی وقت ها بند کفشم را که می بستم، از پاچه ی شلوارم مارهایی بیرون می خزید. زن و مرد، از دیدن مارها وحشت زده فرار می کردند.... دیگر برایم عادت شده بود که نیمه شب از خواب بپرم و پرنده ای بزرگ، بال کوبان از گوشم بیرون بیاید و خوابم را بیاشوبد. یک روز از شدت عصبانیت، تصمیم گرفتم جادوگری را کنار بگذارم. دست هایم را بریدم و دور انداختم. هیچ افاقه نکرد و بلافاصله تا راه افتادم، دست هایم دوباره سر جای خود سبز شدند؛ تر و تازه. (از داستان جادوگر سابق نوشته موریلو روبیائو)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱| ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

مرد جوان شب اول را به یاد آورد؛ وقتی به رستوران کوچک واقع در خیابان فرعی برخورده بودند. دو پیرمرد چینی که در سکوت غذایشان را می خوردند، سگ سیاه که با چشمان بسته کنار پایشان دراز کشیده بود، سایبان های رنگ و رو رفته ی میزها و این که چطور نامزدش دست او را کشیده بود. انگار همه این ها مال سال ها قبل بود. اما فقط سه روز گذشته بود. سه روزی که در آن شهر آرام و زیبای سنگاپور نیرویی غریب او را به یکی از آن پیرمردهای منحوس خاکستری بدل کرده بود. (از داستان خرچنگ ها)

 

|شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱| ٩:٥۱ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

او گفت: " به ما می گفتند تنها چیزی که آدم باید از آن بترسد خودِ ترس است اما من به این حرف اعتقاد ندارم." بعد اضافه کرد: " خب، البته ترس شکل های گوناگونی دارد و زمان های مختلفی به طرف آدم می آید و از پا درش می آورد. اما ترسناک ترین کاری که می توان در چنین مواقعی کرد آن است که به آن پشت کنی و چشم هایت را ببندی. برای این که آن وقت گران بهاترین چیزی را که درونت هست، می گیری و به چیز دیگری تسلیم می کنی. در مورد من یک موج بود." (از داستان نفر هفتم)

 

|شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱| ٩:۳۸ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که پی بردم امواج درست تا نزدیک من پیش آمده اند. دریا بی صدا و بی هیچ هشداری یکباره زبان بلند و نرمش را تا جایی که من در آن ایستاده بودم، دراز کرده بود. تا آن وقت چنین چیزی ندیده بودم. در ساحل بزرگ شده بودم و می دانستم اقیانوس تا چه حد می تواند خطرناک باشد. خشونتی با دریا بود، غافلگیرانه ضربه می زد و به همین خاطر مراقب بودم و خودم را از حاشیه ی آب دور نگه داشته بودم. با وجود این موج ها تا چند سانتی متری جایی که در آن ایستاده بودم، جلو آمده بودند. بعد آب همان طور خاموش پس می کشید و عقب می ایستاد. موج هایی که به من نزدیک شده بودند همان قدر بی آزار بودند که همه موج ها می توانند باشند. به شستشوی ملایم ساحل ماسه ای می ماند اما چیزی منحوس در آن بود، چیزی شبیه حس دست زدن به پوست یک خزنده که باعث می شد پشتم مورمور شود. ترسی کاملاً بی اساس و کاملاً حقیقی بود. (از داستان نفر هفتم)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱| ٩:۳٢ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

ماریام یک دمدمی مزاج واقعی است، از وقتی پانزده ساله بود تا حالا هر شش ماه یک بار (اگر اشتباه نکنم باید سی و هشت باری شده باشد) نامزد تازه ی زندگی اش را به ما معرفی می کند. می گوید، این خوب است، این یکی راستگو و حقیقی است، با آن دیگری می خواهد ازدواج کند، در دوستی با بعدی محکم و پابرجاست، آخری مطمئن است، آخرینِ آخرین ها.

به تنهایی همه اروپا را تجربه کرده؛ نامزدش جوان سوئدی بود، ژیدسپ ایتالیایی، اریک هلندی، کیکو اسپانیایی و لوران نمی دانم اهل کجا. بی شک سی و سه تا دیگر مانده که بگویم... اما حالا نامشان یادم نمی آید. (از داستان تیک تاک)

 

|دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱| ٧:٤۳ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

به هیچ کس چیزی نگفتم.

-  چرا کلید جعبه نامه ها را به گردنت آویزان کرده ای؟

-  هیچی همین طوری.

-  چرا اعلان های تبلیغاتی فروشگاه ها را که در جعبه پست افتاده زیرو رو می کنی؟ چه می خواهی؟

- هیچی.

- از جانِ خورجینِ پستچی چه می خواهی؟

- گفتم که هیچی...

- ببینم، نکند عاشق شده ای؟!

نه، چیزی نگفتم. اگر می خواستم جواب بدهم باید می گفتم: "منتظر جواب یک ناشر هستم." شرم آور است.

ولی همه چیز رسیده جز آن چه من در انتظارش هستم، انواع و اقسام آگهی های تبلیغاتی، دیوانه کننده است، به راستی دیوانه کننده. (از داستان سرانجام)

 

|دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱| ٧:۳٦ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

سرباز چاق روبنده زن را پاره کرد و آن را به زمین انداخت. زن خم شد تا آن را بردارد و در حالی که سرش هنوز پایین بود، در همان حالتِ زانو زده باقی ماند. سرش طاس بود و شیار عمیقی آن را از ریخت انداخته بود. زخم کبود شده ای هم گوشه ی صورتش را پوشانده بود. سربازی که سینه اش لخت بود، او را هل داد. زن با صورت زمین خورد و بی حرکت ماند. تلالوء روشنایی بر فراز جنگل تغییر کرد و اوموو تازه متوجه شد لاشه حیواناتی که دیده بود، در حقیقت اجساد مردانی بالغ است. جنازه ها در میان خزه های رودخانه فرورفته و چشمانشان متورم شده بود. پیش از آن که اوموو واکنشی نشان دهد، جیغ دیگری را شنید. زن در حالی که روبنده را در دست گرفته بود، داشت از زمین بلند می شد. سرش را به سمت سرباز چاق چرخاند، تا جایی که می توانست گردنش را بالا گرفت و به صورت او تف کرد. در حالی که روبنده را در هوا تکان می داد، دیوانه وار شروع به جیغ زدن کرد. آن دو سرباز دیگر عقب رفتند. سرباز چاق صورتش را پاک کرد و اسلحه اش را به موازات شکم او بالا آورد. (از داستان در سایه جنگ نوشته بن اوکری)

 

|سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۸:٥٧ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

مادرم کاملاً به جنب و جوش افتاد و گفت: "من می خوام او اینجا مدرسه بیاد. اگر قرار بود ببرمش جای دیگه، خب می بردمش همون جا." زن کماکان همان طور رفتار می کرد که انگار عمری مرا می شناخته، با این حال به مادر گفت که محل زندگی ما خارج از منطقه ای است که مدرسه ی سیتون است. مادرم متقاعد نشد و برای چند دقیقه دیگر هم او را سوال پیچ کرد که چرا من نمی توانم به مدرسه سیتون بروم. به هر حال تا آنجا که من به یاد داشتم، تمام یکشنبه ها، حتی یکشنبه هایی که من در شکم او بودم، مادرم در راه کلیسای کارمل، به آن طرف خیابان اشاره می کرد و سیتون را نشان می داد و می گفت:" تو اونجا مدرسه می ری و همه چیز یاد می گیری." اما حالا یکی از مسئولان آن جا داشت به او نه می گفت، و جوابش منفی بود. من از رفتار مادرم پی بردم که: هر چقدر کسی از لحاظ شأن و اعتبار جایگاه بالاتری داشته باشد – و البته به عقیده او معلم ها کاملاً از این جایگاه برخوردار بودند – او کمتر حاضر می شود به حرف آنها گوش بدهد و پا پس بکشد. اما عاقبت، از نگاهش متوجه شدم که به درِ بسته خورده و به همین خاطر دستم را گرفت و از ساختمان بیرون آمدیم. (از داستان روز اول نوشته ادوارد پی. جونز)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۸:٤٠ ‎ق.ظ|Nazanin نظرات ()

  

یک قورباغه غول پیکر در آپارتمان کاتاگیری منتظرش بود. درشت هیکل بود و با شش فوت قد روی پاهای عقبی اش ایستاده بود.کاتاگیری با جثه ای استخوانی و پنج فوت و سه اینچ قد مرعوب هیبت قورباغه عظیم الجثه شده بود.

قورباغه با صدایی رسا گفت: بهم بگین "قورباغه".

کاتاگیری در چارچوب در میخکوب شده بود و نمی توانست چیزی بگوید.

-   نترسین، من نیومدم اینجا که آزارتون بدم. فقط بیایید تو و درو ببندید. لطفاً.

کاتاگیری که کیف دستی اش در دست راستش بود و کیسه خرید سبزیجات تازه و کنسرو سالمون در بغلش، جرات تکان خوردن نداشت.

-  آقای کاتاگیری، لطفاً عجله کنین، درو ببندید و کفشاتونو در بیارید.

کاتاگیری با شنیدن نام خودش تکانی به خود داد.... قورباغه گفت: آقای کاتاگیری باید از شما عذرخواهی کنم که وقتی نبودید فضولی کردم و اومدم تو. می دونستم از دیدنم اینجا شوکه می شید. ولی چاره ی دیگه ای نبود....

ولی کاتاگیری هنوز هم نمی توانست حرف بزند.

-   آقای کاتاگیری می دونم که باید باهاتون قرار ملاقات می ذاشتم. من خیلی آداب دونم. هر کسی با دیدن یک قورباغه ی بزرگ که تو خونه ش منتظرشه شوکه می شه. ولی یه مورد اضطراری منو اینجا کشوند. لطفاً منو ببخشید. (از داستان ابرقورباغه توکیو را نجات می دهد)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱| ٤:٥٠ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 

نامزد دوستم را در حالی که مگس های ریزی تو گوشش لانه کرده بودند در ذهنم مجسم کردم. آن ها در حالی که گرده های شیرین به شش تا پای ریزشان چسبیده بود، به طرف تاریکی های گرم درون او نقب می زدند و گوشت صورتی و نرم داخل بدنش را می جویدند و همه مایعات آن را می مکیدند و تخم های ریزشان را داخل مغز او می ریختند. اما نمی شد آن ها را دید یا حتی صدای بال زدن هایشان را شنید. (از داستان بید نابینا، زن خفته)

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

|سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۳:۳۳ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()

 گفت: می دونی یون پی هر چیزی توی دنیا دلایل خودش رو برای کاری که می کنه داره.... مثلاً باد دلایل خودش رو داره. وقتی مشغول زندگی ات هستی متوجهش نمی شی، بعد یه جایی مجبور می شی بهش توجه کنی. اون نیت خاصی داره. اون تو رو در هم می پیچه و دگرگون می کنه. باد فقط باد نیست. باد از درون تو آگاهه. همه اشیاء تو رو می شناسن. حتی یه سنگ. و تنها کاری که می تونی بکنی اینه که باهاشون کنار بیای. وقتی با اونا یکی بشی به بقا می رسی و ژرف تر می شی. (از داستان قلوه سنگی که هر روز جا به جا می شود)

 جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

|سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱| ۳:٠٥ ‎ب.ظ|Nazanin نظرات ()