پیله و پروانه

به محض این که به پایین [راهرو] رسیدیم، سلسته سَرَم را با بازوان لختش در آغوش گرفت، پیشانی ام را با بوسه های صدادار پوشاند و بارها و بارها مثل خواندن یک وِرد گفت: « تو بابای من هستی، تو بابای من هستی! »

امروز روز پدر است. تا قبل از حمله ی مغزی من، نیازی به جای دادن این تعطیلی ساختگی در تقویم احساسمان نداشتیم. ولی این بار تمام این روز نمادین را با هم گذراندیم تا تاکید کنیم که حتی یک طرح کمرنگ، یک سایه و پاره ی کوچکی از یک پدر، هنوز یک پدر است. ترس و شادی وجودم را از هم می دَرَد. شادیِ دیدن آن ها، که زنده اند، حرکت می کنند، می خندند یا گریه می کنند. و ترس از این که دیدن این همه اندوه، که از وجود من برمی خیزد، برای یک پسر یازده ساله و خواهر هشت ساله اش تفریح مناسبی نباشد. به هر حال ما به این تصمیم جمعی رسیدیم که از حقیقت فرار نکنیم.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

/ 0 نظر / 9 بازدید