داستان های تولد

نقشه این بود که اریل با روبرتو برای شام در شهر قرار بگذارد، ولی به جای اریل، بِبا و همکارش او را ببینند. بعد از شام سه تایی به آپارتمان کوچک نزدیک کورسو ونتزیا بروند که فلاویو به عنوان نشانه ی منحصر به فرد استقلال از همسرش نگه داشته است. اریل اصرار کرد که شام بخورند، با این که فلاویو مخالف بود و بِبا با ته مایه ی مسرت به او گفته بود که هزینه اش زیادی بالا می رود. او گفت که اغلب مشتریان، شام تقاضا نمی کنند. چرا اریل باید اصرار کند که همسرش در جمع دوستانه ای با آن دو بنشیند، و سفارش پیش غذا، بشقاب اول و دوم، و دسر بدهد، این موضوع حتی بر اریل هم پوشیده بود. با این حال او حس می کرد که انجام آن، کار مناسبی است. او این طور می خواست، و می توانست خودش را راضی کند، نمی توانست؟

وقتی قرار و مدارها را گذاشتند، اریل از شنیدن صدای خودش معذب شد که گفت،  «امیدوارم شما دو تا همه چیزو خیلی خوب پیش ببرین. شوهر من آدم فوق العاده ای یه.»

و ببا، که پر واضح بود عادت دارد با همسرها صحبت کند، با صبوری محسوسی او را مطمئن کرد که متوجه است. (از داستان هدیه ی تولد نوشته آندرآ لی)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

/ 0 نظر / 11 بازدید