باران تابستان

 

تنها خاطره ی فراموش نشدنی در زندگی مادر همان قطار شبانه بود، قطار حامل خوشبختیِ وصف ناپذیر، و این بچه، همین ارنستو.

ارنستو تنها بچه ی این مادر بود که مجذوب خدا بود. ارنستو اما هیچ وقت نام خدا را بر زبان نیاورده بود. همین اهمال از جانب ارنستو باعث چنان حدس و گمانی در مادر شده بود. خدا به زعم ارنستو همان اندوهی بود که هر بار وقتی به برادرز و سیسترز، به پدر و مادر، به بهار یا به هر چیز جزئی که نگاه می کرد حضور داشت. مادر به اندوه ارنستو پی برده بود، البته در صدد این کار نبوده. از سر اتفاق، شبی ارنستو جلو مادر نشسته بوده و با آن نگاهِ همیشه آزرده و گاه تهی اش مادر را نگاه می کرده. آن شب مادر دریافته که سکوت ارنستو در عین حال هم خداست، هم نیست؛ هم شور زندگی است، هم سودای مرگ.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

/ 0 نظر / 7 بازدید