مشقت های عشق

یک مرگ خوب. همه همین را می خواهند.

مری مک دانلد هنوز از اولین سال پرستاری اش، در چهل و اندی سال پیش، پیرزن ریزنقشی به نام آیدا پیترسون را به یاد می آورد که توی گردنش، نزدیک شاهرگ، توموری بود. زنگ میز پرستارها به صدا درآمد و مری مک دانلد تا انتهای راهرو رفت، در را باز کرد، و ناگهان چیزی گرم و نمناک و سرخ مستقیم توی صورتش پاشید.

خونِ رگِ پاره شده ای از شکاف تراکئوتومیِ خانم پیترسون فوران می کرد، از جراحت گردنش، از بینی اش، از دهانش. مری خشکش زده بود. روی سقف، کفِ زمین، روی تختخواب، روی دیوارها همه جا خون بود.

خانم پیترسون دلش می خواست با آرامش و وقار بمیرد، در حضور شوهرش. دلش می خواست به مرگ " طبیعی " بمیرد. حالا، همان طور که زندگی از وجودش به بیرون فوران می کرد، دستش را بلند کرد تا بینی و دهانش را پاک کند. با چشم های از حدقه درآمده به خونِ روی دستش نگاه کرد.

آیدا پیترسون دلش می خواست به مرگ طبیعی بمیرد، در حضور شوهرش، و حالا داشت به مرگ طبیعی می مُرد، در حضور مری مک دانلد، پرستاری که پنج دقیقه بود می شناخت. (از داستان یک پرستار نوشته پیتر بِیدا)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

/ 0 نظر / 75 بازدید