بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم

از آن جایی که من و برادرم قرار بود کارگری چیزی بشویم، آزاد بودیم تا هر چه قدر دلمان بخواهد زشت و چاق بار بیاییم. بدن ما صرفاً وسیله نقلیه ی شکم گنده ای بود که باید افکارمان را از این جا به آن جا می برد. می توانستم در خانه ول بگردم و از سطل پلاستیکی مایه ی پنکک بخورم ولی به محض این که بیکینی یکی از خواهرانم به تنش بد می ایستاد پدرم حاضر می شد تا کنایه هایش را به هم بیامیزد: " خدایا، فلاسی، ما این جا چی داریم؟ گاوداری؟ نیگا کن، اندازه ی خونه شدی. دو کیلو دیگه که اضافه وزن پیدا کنی دیگه نمی گذارن بدون گواهی نامه ی کامیون از مرز هیچ ایالتی رد بشی."

مادرم می نالید که: " وای، لو. تو رو خدا بس کن."

" چرت نگو. بعداً ازم تشکر هم می کنن." واقعاً فکر می کرد که در حق دخترهایش لطف می کند و همیشه از این متعجب بود که چرا بعدها هم هیچ تشکری از او نشد. (از داستان درخشان مثل الماس)

 

/ 0 نظر / 27 بازدید