استخوان های دوست داشتنی

مادرم کسی بود که معنای هر آویزی را که به دستبندم وصل بود می دانست – می دانست از کجا آن را گرفته ایم و برای چه من دوستش دارم. او فهرستی دقیق و کامل از هر آن چه در آن روز هولناک با خودم حمل می کردم و لباس هایی که پوشیده بودم تنظیم کرد. اگر هر کدام از آن ها کیلومترها دورتر و بدون اثری از من در جاده ای پیدا می شد، این سرنخ ها ممکن بود مامور پلیسی را راهنمایی کند تا آن را به مرگ من ربط دهد یا اثری از من بیابد.

در افکارم بین لذت شیرین و غم انگیز دیدن مادرم که نام همه اشیایی را که با خود حمل می کردم و دوست داشتم در فهرستی می گنجاند، و امید واهی او به اهمیت داشتن این اشیا، سرگردان بودم. او امیدوار بود که شاید غریبه ای مداد پاک کنی با تصویر یک قهرمان کارتون یا سنجاق سینه ای با عکس یک خواننده ی موسیقی راک پیدا کند و آن را به پلیس گزارش نماید.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

/ 0 نظر / 46 بازدید