مشقت های عشق

مادر من وزنه بردار است. منظورم را که می فهمید. به عقیده ی او، بهترین نقشه ها، خوشایندترین آغازها، یک جوری به گند کشیده می شوند. خیلی بد است که زندگی آدم را پروار کند فقط برای آن که برگردد و او را ببلعد. چه رسد به آدم هایی مثل مادر من که زندگی پوست و استخوان نگه شان می دارد، روزی یک تکه شان را می کَنَد، هر بار یک گازِ ظالمانه ی کوچک با دندان های تیز، طوری که غذا دوام بیاورد و دوام بیاورد. به عقیده مادرم، زندگی با آدم شوخی ندارد، برای همین وقت و نیروی فراوانی صرف می کند تا برای روز مبادا آماده شود. (از داستان وزنه نوشته جان ادگار وایدمن)

 

/ 0 نظر / 10 بازدید