چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس

 

اما حالا خوب می دانم مشکل من فتانه نیست، بلکه این کثافت لجن است که 168 روز است دارد با ناخن به دیوار مغز من می کشد. بهجت چهارشنبه ها همه ی مدادها را می تراشد و روی میز را مرتب می کند و برایم کاغذ سفید می گذارد، اما تا سر و کله ی این عوضی پیدا می شود، از نوشتن می افتم و بدبختانه توی هیچ جای این خانه، غیر از این بالکن که دورش با شیشه پوشیده شده، نوشتنم نمی آید. توی این 168 روز فقط چهار مقاله داده ام و در هیچ کدام از جلسه های مجله شرکت نکرده ام و می دانم که تق و لقیِ ستونم ممکن است دیگران را تحریک کند که جای من را پر کنند، اما مغزم قفل کرده و تقصیر فتانه نیست؛ تقصیر این مرتیکه است که نمی توانم نگاهم را از او بردارم. (از داستان زانتیای سیاه)

 

/ 0 نظر / 9 بازدید