دختری با گوشواره ی مروارید

با حوصله شروع کردم، « دختر نانوا در گوشه ی روشنی کنار پنجره ایستاده. رویش به طرف ماست، ولی از طرف راستش دارد از پنجره به بیرون نگاه می کند. بالاتنه ی چسبانی از مخمل و ابریشم سیاه و زرد و دامنی سورمه ای به تن دارد، و سرپوشی سفید پوشیده که نوک تیز دستک هایش تا زیر چانه اش آویزان است.... وقتی مدتی طولانی به سرپوش نگاه می کنید، متوجه می شوید که در واقع آن را سفید نکشیده بلکه آبی و بنفش و زرد است. » ... پس از چند لحظه پرسید، « دخترک چه می کند؟ »

« یک دستش روی پارچ مسباری است که روی میز قرار گرفته و دست دیگرش به قاب پنجره ای نیمه باز است. گویی می خواهد پارچ را بردارد و آب آن را از پنجره بیرون بریزد، ولی انگار وسط کار منصرف شده، یا حواسش جای دیگری معطوف شده و یا کسی در خیابان توجهش را به خود جلب کرده.»

« کدام یکی؟»

« مطمئن نیستم. گاهی انگار حواسش پرت شده و گاهی به کسی در خیابان نگاه می کند.»

پدرم اخمی کرد و به صندلی اش تکیه داد. « اول می گویی سرپوشش سفید است ولی سفید نقاشی نشده. بعد می گویی دخترک دارد این کار را می کند. یا آن کار را. حسابی مرا گیج کرده ای.» پیشانی اش را به گونه ای مالید که گویی سرش درد گرفته.

« متاسفم پدر. منظورم این است که آن را به دقت تشریح کنم.»

« آخر، داستان نقاشی چیست؟»

« نقاشی هایش داستانی ندارند.»

پاسخی نداد. این زمستان بهانه گیر شده بود.

 

/ 0 نظر / 12 بازدید