هزار خورشید تابان

ننه به تندی گفت: " درس بخواند؟ چی یاد بگیرد، ملا صاحب؟ چی هست که یاد بگیرد؟ " از گوشه ی چشم نگاه تند و تیزی به مریم انداخت. مریم سرش را پایین انداخت و به دست های خود زل زد.

" مدرسه رفتن دختری مثل تو چه معنایی دارد؟ مثل این است که تُفدان را برق بیندازی. تو این مدرسه ها چیزی یاد نمی گیری که به لعنت خدا بیرزد. زن هایی مثل من و تو فقط یک مهارت را می توانند به عمرشان یاد بگیرند، آن را هم تو مدرسه یاد نمی دهند. به من نگاه کن. "

ملا فیض الله گفت: " نباید این جور با او حرف بزنی، دخترم."

" به من نگاه کن."

مریم همین کار را کرد.

" فقط یک مهارت. آن هم این است: تحمل."

" تحملِ چی ننه؟ "

ننه گفت: " آه دلواپس این یکی نشو. از بابت گرفتاری کم و کسر نخواهی داشت."

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده کتاب در اینجا

 

/ 0 نظر / 30 بازدید