مشقت های عشق

چهار سال پیش یک نفر هراسان به من تلفن کرد: " ببینم، شما پسر یه آقای هفتاد هشتاد ساله ای که کلاه سرشه؟ "

" ممکنه ". داشتم توی خانه کار می کردم.... " آقا جون، بابات خیال می کنه ما توی دفترش اتراق کردیم و یکبند می کوبه به درِ ما. دو تا پاشو کرده تو یه کفش که ما پرونده هاشو و گرینِ شو انداختیم بیرون. می گه :(چه بلایی سرِ گرینِ جوان آورده اید؟) هرچه سریع تر خودتو می رسونی این جا و از جلوی دست و پای ما جمعش می کنی، وگرنه تا سه دقیقه ی دیگه زنگ می زنم به اورژانسِ 911، به خدا قسم. "

... من که رسیدم، پدر هنوز داشت خودش را به درِ دفتری می کوبید که از داخل چِفت شده بود. قسمت بالای در شیشه ی مات بود، برای همین رنگ لباس سه چهار نفر را تشخیص می دادم که یک وری به در فشار می آوردند. نوار چسب کاغذی را اریب به شیشه چسبانده بودند، انگار خودشان را برای گردباد آماده کرده باشند. پیرمرد کیفش را به دست داشت، کلاه خاکستری اش سرش بود و پالتو شُتُریِ کت و کلفتش را پوشیده بود.

" پدر؟" با شور و شوقی مکانیکی و تصنعی متوقف شد، به طرفم پرید و طوری لبخند زد که بند دلم پاره شد... " قوای کمکی. رفیق، با یک گروگان گیری درست و حسابی مواجهیم. بیا همتی بکنیم، باشد؟ "

سرشانه های اپل دارِ پالتویش را گرفتم. توی دستم مچاله شدند و جثه ی به مراتب نحیف ترِ مردی را آشکار کردند که آن تو پنهان بود – مردی که به هر حال، فقط بیست سال مانده بود که صد سالش شود.

" پدر؟ پدر. ببین، امروز هم خبرهای خوب داریم هم خبرهای بد. جریان از این قرار است. تو ساختمان را درست آمده ای، پدر. طبقه اشتباه است." (از داستان پدر توی دفتر کارش است نوشته آلن گرگانوس)

 

/ 0 نظر / 15 بازدید