بارون درخت نشین

همیشه پس از شام می رفتیم و زود می خوابیدیم؛ آن شب نیز برنامه مان تغییر نکرد. پدر و مادرمان برآن شده بودند که دیگر اعتنایی به کوزیمو نشان ندهند. برآن بودند که صبر کنند تا خستگی و بدجایی و سرما و تاریکی برادرم را پایین بیاورد. هر کس به اتاق خودش رفت. بر پهنه ی نمای خانه، در چارچوب پنجره ها، شمعدان های روشن به چشمانی باز و طلایی می ماند. خانه ی آشنا و آن همه نزدیک چه غصه و حسرت گرمایی را به دل برادرم می نشاند که باید شب را در هوای آزاد می گذراند! جلو پنجره ی اتاقمان رفتم و تصویر گنگ او را دیدم که در فرورفتگی میان تنه و یکی از شاخه های بلوط کز کرده بود. گویا پتو را به دور خود پیچیده و با طناب خود را به درخت بسته بود تا نیفتد.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

/ 0 نظر / 14 بازدید