عاشق

بیرون از این اتاق روز به پایان رسیده است، این را از سر و صدای آدم ها می شود فهمید، از سر و صدای عبور و مروری که زیادتر شده، و درهم آمیخته تر. این جا شهر خوشی و لذت استف لذتی که در شب به اوج می رسد. و این هم افول خورشید و آغاز شب.

کرکره ی چوبی و این پرده ی کتانی، تختخواب را از شهر جدا کرده اند؛ آن چه بین ما و این آدم ها جدایی انداخته اصلاً مقاوم نیست. آن ها از وجود ما بی خبرند. ما اما از آن ها چیزهایی احساس می کنیم، صداشان را، رفت و آمدشان را، چیزهایی که در کل به سوت منقطع قطار می ماند، با طنینی شکسته، خفه، غمگین.

بوی کارامل اتاق را پر کرده است. بوی پسته ی شامی، شوربای چینی، گوشت سرخ کرده، سبزیجات، عطر یاسمن، گرد و غبارف بخورِ کُندُر، دود زغال چوب – در این جا زغال گداخته را توی سبد می گذارند و در کوچه ها می فروشند. بوی شهر در این جا شبیه بوی دهکده های مستعمره نشین اطراف بوته زار است، شبیه بوی جنگل.

 

/ 0 نظر / 12 بازدید