ماه عسل آفتابی

زن تبسمی کرد و گفت: می دانم. تا حد زیادی معلوم بود. وقتی می خواست برود به تو که خوابیده بودی اشاره کرد و گفت چه شده از من رنجیده؟

- از او نرنجیدم. اما آداب معاشرت بلد نیست. ماه عسل من است و او طوری رفتار می کند که انگار ماه عسل اوست.

- آدم خوبی است.

- اعتراف کن که قبلاً عاشق تو بوده.

زن زد زیر خنده ای معصومانه و از ته دل گفت: عقلت باید کم باشد. امکان این که من عاشق او بشوم هرگز وجود نداشته. هرگز مورد پسند من نبوده.

- اما این طور که با هم گرم گرفته بودید...

- آخر رفیق حزبی است و همه ی ما با هم همین طور حرف می زنیم. (از داستان ماه عسل آفتابی نوشته آلبرتو مراویا)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

 

/ 0 نظر / 7 بازدید