ماه عسل آفتابی

این طور که سخن می گویم بی شک به نظر می آید که از شما ظالم ترم. اما شما که صورت زن را در آن موقع ندیده اید. مخصوصاً چشم های آتشین او را که ندیده اید. همین که چشم در چشمش دوختم خواستمش. خواستم که او را زن خود کنم. حتی اگر صاعقه بر سرم فرود آید و از پا دراندازدم. خواستم که او زن من باشد... تنها همین آرزو مغزم را آکند و این آرزو از سر هوس مطلق نبود. چنان که امکان دارد تصور شما چنین باشد. در آن وقت اگر غیر از این هوس، آرزویی در دل نداشتم دشوار نبود که خود را از چنگ زن رها سازم. به زمین می انداختمش و می گریختم و لازم هم نبود شمشیر خود را با خون مرد بیالایم. اما همین که در آن جنگل تاریک چشم به روی او دوختم برآن شدم که از آن جا نروم مگر مرد را کشته باشم. (از داستان در جنگل نوشته آکوتاگاوا)

 

/ 0 نظر / 28 بازدید