شنل پاره

در تمام طول زندگی ام در پاریس، خاطره ای را نگاه داشتم که در من زندگی می کرد و نفس می کشید، گاه تغییر شکل می یافت، بزرگ می شد، قدرت می گرفت و گاه تضعیف و ذوب می شد تا دوباره جان بگیرد. این خاطره در من حضور داشت و اغلب به من حس خوشبختی می داد. مرا مطمئن می کرد که وجود همدلیِ جدی و پرمهر میان انسان ها ممکن است، نوعی حس شعف، وقتی بیگانه ای ناگهان آن قدر به ما نزدیک می شود که قلبمان را تا ابد تحت تاثیر قرار می دهد، مُهرِ خود را بر آن می زند و ردی فراموش ناشدنی به جا می گذارد.

این خاطره بسیار کوتاه بود، تنها صدایی بود که یک روز با لحنی جدی و پرمهر به من گفته بود: «سلام ساشا»! نگاهی که روزی بر من افتاده و در روح من گرفتار مانده بود. در زندگی خالی من، شب هایی تماماً سرشار از این خاطره گذشت، با اشک یا شادی از سطح آن عبور می کردم، به عمق آن فرو می رفتم.

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

/ 0 نظر / 7 بازدید