فرار

موضوع عجیب و وحشتناکی که درباره این دنیای آینده کم کم برایش روشن می شد – دنیایی که حالا در ذهنش شکل می گرفت – این بود که در آن جا وجود نخواهد داشت. فقط این طرف و آن طرف می رفت، دهانش را باز می کرد و حرف می زد، و این یا آن کار را انجام می داد. واقعاً آن جا نبود. و عجیب این بود که همه این کارها را به این امید می کرد و به این امید سوار این اتوبوس بود که دوباره خودش را پیدا کند. آن طور که شاید خانم جیمیسن می گفت – و آن طور که شاید خودش با رضایت می گفت – اختیار زندگی خودش را به دست بگیرد، بی آن که کسی از دستش عصبانی بشود و بدخلقی کسی روحیه اش را خراب کند.

ولی دیگر چه چیزی برایش مهم بود؟ از کجا باید می فهمید زنده است؟ حالا که داشت از دستش فرار می کرد، کلارک هنوز در زندگی او جای خودش را داشت. اما فرارش که تمام می شد، وقتی دیگر فقط به زندگی ادامه می داد، چه چیزی را باید جایگزین او می کرد؟ چه چیز دیگری – چه کس دیگری – می توانست چنین چالش پُرشوری باشد؟ (از داستان فرار)

جزییات بیشتر در مورد کتاب در اینجا

اطلاعات بیشتر در مورد نویسنده در اینجا

 

/ 0 نظر / 24 بازدید